تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١

زكش

- [ بفتح زاء و كاف ] بمعنى زمخت باشد « 21 » . پوربهاى جامى گويد : بيت
اوست بزغاله‌اى كه چون سگ ره * گرم در من فتاده سرد و زكش

زغريماش

- [ بفتح زاء و سكون غين معجمه و ياى حطى و كسر راى مهمله با ميم ] خرده‌ها باشد كه از پوستين بيندازند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
گهى كه قاقم و سنجاب خسروان دوزند * چه قيمت آورد آن جايگاه زغريماش
و در تحفه زغراش به اين معنى آمده .

زهش

- [ بكسرتين ] زهاب باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
شاخسار عدل را عون تو باد * جويبار بذل را كلكت زهش
و خلاق المعانى نيز فرمايد : بيت
آفتاب فتح را از سايهء چترش طلوع * آبروى ملك را از آتش تيغش زهش

زايش « 1 »

- [ بكسر ياء ] يعنى زاييدن و افزون شدن . مثالش عنصرى گويد : بيت « 2 »
سنگ بىنمج و آب بىزايش « 3 » * به ز نادان بود بافزايش
« 4 » و ازين بيت حكيم فرخى معنى نتيجه و زاده ظاهر مىشود كه « 2 » : بيت
تو بحر جودى و خلق تو عنبر و نه شگفت * از آنكه زايش بحرست عنبر اشهب *

زارخورش

- يعنى زنى كه طعام اندك خورد و كم خور باشد و او را به عربى قتين گويند بفتح قاف و كسر تاء .

زوش

- [ به وزن گوش ] همان روش مرقوم به راى مهمله يعنى تندخو و بد طبع . مثالش عبد - الواسع جبلى گويد : بيت « 2 »
بريزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در رزمت * زببر « 5 » زوش و پيل مست « 6 » و گرگ تند و شير « 7 » نر
هامش
( 1 ) « س » : دايش . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) « س » : رايش . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « س » : ببره . ( 6 ) « س » : پيل و مت . ( 7 ) « س » : مسير . ( 21 ) برهان طعم و لذت زمخت گويد كه به عربى عفص خوانند . ( 22 ) در برهان بمعنى آب و چشمه و موضع جوشيدن و برآمدن آب از چشمه و صفت و تحسين نيز هست .