زكش
- [ بفتح زاء و كاف ] بمعنى زمخت باشد « 21 » . پوربهاى جامى گويد :
بيت
اوست بزغالهاى كه چون سگ ره * گرم در من فتاده سرد و زكش
زغريماش
- [ بفتح زاء و سكون غين معجمه و ياى حطى و كسر راى مهمله با ميم ] خردهها باشد كه از پوستين بيندازند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
گهى كه قاقم و سنجاب خسروان دوزند * چه قيمت آورد آن جايگاه زغريماش
و در تحفه زغراش به اين معنى آمده .
زهش
- [ بكسرتين ] زهاب باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
شاخسار عدل را عون تو باد * جويبار بذل را كلكت زهش
و خلاق المعانى نيز فرمايد :
بيت
آفتاب فتح را از سايهء چترش طلوع * آبروى ملك را از آتش تيغش زهش
زايش « 1 »
- [ بكسر ياء ] يعنى زاييدن و افزون شدن . مثالش عنصرى گويد :
بيت « 2 »
سنگ بىنمج و آب بىزايش « 3 » * به ز نادان بود بافزايش
« 4 » و ازين بيت حكيم فرخى معنى نتيجه و زاده ظاهر مىشود كه « 2 » :
بيت
تو بحر جودى و خلق تو عنبر و نه شگفت * از آنكه زايش بحرست عنبر اشهب *
زارخورش
- يعنى زنى كه طعام اندك خورد و كم خور باشد و او را به عربى قتين گويند بفتح قاف و كسر تاء .
زوش
- [ به وزن گوش ] همان روش مرقوم به راى مهمله يعنى تندخو و بد طبع . مثالش عبد - الواسع جبلى گويد :
بيت « 2 »
بريزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در رزمت * زببر « 5 » زوش و پيل مست « 6 » و گرگ تند و شير « 7 » نر
هامش
( 1 ) « س » : دايش .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) « س » : رايش .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : ببره .
( 6 ) « س » : پيل و مت .
( 7 ) « س » : مسير .
( 21 ) برهان طعم و لذت زمخت گويد كه به عربى عفص خوانند .
( 22 ) در برهان بمعنى آب و چشمه و موضع جوشيدن و برآمدن آب از چشمه و صفت و تحسين نيز هست .