و در شرفنامه بمعنى منقل نيز آمده و زنبل نيز گويند و ديگر يكى از آلات جنگ را نيز گويند « 21 » و در فرهنگ بمعنى زرشك نيز آمده كه انبر باريس نيز گويند « 1 » .
زهار
- معروف كه به عربى عانه گويند .
مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت
شد جاى جاى ريخته از رنگ « 2 » روى او * ريشى كه ننگ دارد از ان رومهء زهار
معنى رومه پيشتر گذشت يعنى موى بدن * .
زاج سور
- [ به سكون جيم و ضم سين ] مهمانى و سورى باشد كه در حين زادن زن كنند ، زيرا كه زن نوزاى را زاج گويند . استاد لبيبى گويد :
بيت « 3 »
خزاين تهى شد در آن زاج سور * درونها پر آمد ز عيش و سرور
زور
- به وزن و معنى زبر « 4 » باشد كه بمعنى بالاست و به عربى فوق نيز گويند .
زين افزار
- بمعنى سليح باشد كذا فى المؤيد و در فرهنگ بمعنى كجيم آورده و به اين بيت حكيم متمسك شد « 5 » :
بيت « 3 »
ازين كرانه كمان بر گرفت و اندر شد * ميان آب روان با سليح وزين افزار
و حكيم ازرقى نيز مؤيد اين معنى گويد :
بيت « 3 »
چون بركشى آن بلارك جوهر دار * بر مركب تازى فكنى زين افزار
هر موى جداگانه بر اندام سوار * فرياد همى كند « 5 » كه شاها زنهار
زبغر
- به وزن و معنى زبگر مرقوم . مثالش سراج قمرى گويد در هجو :
بيت
پست كن مرد را بكاج و بمشت * بكش او را به سيلى و زبغر
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) « س » : ننگ .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) بجز « ب » : زير .
( 5 ) « الف » : همى كند ؛ « ب » : فرياد برآورد .
( 21 ) در برهان بمعنى مشكى كه بر دو سر آن دو چوب تعبيه كرده باشند و كنايه از ديوث و شاهد بازار و مردمى كه در مجالس قابل دفع كردن باشند . و بضم اول و ثالث آن كه كسى دهان خود پر باد كند و ديگرى بنوعى دست بر آن زند كه آن باد با صدا از دهان او بجهد ( زنبغل ) نيز آمده است . ( زبغر .
زبگر . زابگر . زابغر . زنبلغ . آپوق . زيگر نيز به اين معنى است ) .