تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
و در شرفنامه بمعنى منقل نيز آمده و زنبل نيز گويند و ديگر يكى از آلات جنگ را نيز گويند « 21 » و در فرهنگ بمعنى زرشك نيز آمده كه انبر باريس نيز گويند « 1 » .

زهار

- معروف كه به عربى عانه گويند . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت
شد جاى جاى ريخته از رنگ « 2 » روى او * ريشى كه ننگ دارد از ان رومهء زهار
معنى رومه پيشتر گذشت يعنى موى بدن * .

زاج سور

- [ به سكون جيم و ضم سين ] مهمانى و سورى باشد كه در حين زادن زن كنند ، زيرا كه زن نوزاى را زاج گويند . استاد لبيبى گويد : بيت « 3 »
خزاين تهى شد در آن زاج سور * درونها پر آمد ز عيش و سرور

زور

- به وزن و معنى زبر « 4 » باشد كه بمعنى بالاست و به عربى فوق نيز گويند .

زين افزار

- بمعنى سليح باشد كذا فى المؤيد و در فرهنگ بمعنى كجيم آورده و به اين بيت حكيم متمسك شد « 5 » : بيت « 3 »
ازين كرانه كمان بر گرفت و اندر شد * ميان آب روان با سليح وزين افزار
و حكيم ازرقى نيز مؤيد اين معنى گويد : بيت « 3 »
چون بركشى آن بلارك جوهر دار * بر مركب تازى فكنى زين افزار
هر موى جداگانه بر اندام سوار * فرياد همى كند « 5 » كه شاها زنهار

زبغر

- به وزن و معنى زبگر مرقوم . مثالش سراج قمرى گويد در هجو : بيت
پست كن مرد را بكاج و بمشت * بكش او را به سيلى و زبغر
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) « س » : ننگ . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) بجز « ب » : زير . ( 5 ) « الف » : همى كند ؛ « ب » : فرياد برآورد . ( 21 ) در برهان بمعنى مشكى كه بر دو سر آن دو چوب تعبيه كرده باشند و كنايه از ديوث و شاهد بازار و مردمى كه در مجالس قابل دفع كردن باشند . و بضم اول و ثالث آن كه كسى دهان خود پر باد كند و ديگرى بنوعى دست بر آن زند كه آن باد با صدا از دهان او بجهد ( زنبغل ) نيز آمده است . ( زبغر . زبگر . زابگر . زابغر . زنبلغ . آپوق . زيگر نيز به اين معنى است ) .