تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
شعر « 1 »
دير زياد آن بزرگوار خداوند * جان گرامى بجانش اندر پيوند
« 2 » اما بمعنى اول عربيست « 21 » .

زهد

- [ به وزن جهد ] يعنى زايد مثالش مولوى معنوى : شعر « 3 »
رزقها را رزقها او مىدهد * ورنه گندم بىغذايى كى زهد *

زهزاد

- [ به وزن بهزاد ] يعنى نسل و فرزند « 2 » كذا فى الشرفنامه و [ بفتح زاء ] نيز به نظر رسيده و اين اصحست و در فرهنگ زه و زاد آورده بمعنى اهل و عيال و فرزند . و مثال شاه ناصر خسرو گويد : [ بيت ]
تو پيشرو اين رمهء بزرگى * جان و دل من زين رمه رمانست
خاصه بخراسان « 4 » كه مر شما را * آنجا « 5 » زه و زادست و خان و مانست *

زنگانه رود

- نام روديست . و نيز نام سازى كه زنگيان نوازند « 22 » . اقبالنامه : بيت « 3 »
چو زنگى در آمد بزنگانه رود * ز شهرود رومى بر آمد سرود

زرد

- [ بضم زاء و فتح راى مهمله ] همان زرت مرقوم « 23 » .

مع الراء

زاستر

- يعنى زانسوتر « 24 » . مثالش شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را الف در حاشيه دارد . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « س » : سخن آساى . ( 5 ) « س » : اينجا . ( 21 ) در برهان معنى افزونى و زيادتى نيز دارد ( كه عربيست نه فارسى ) و نيز گويد بمعنى زندگانى كند و هميشه زنده باشد نيز هست ( صيغهء دعائى از فعل زيستن . حاشيهء برهان ) و شخصى را نيز گويند كه گواهى ناحق دهد . ( 22 ) در برهانست كه نام روديست كه از پهلوى شهر زنگان ( زنجان ) گذرد . ( 23 ) اين لغت در برهان نيست . ( 24 ) در برهان بمعنى دور تر و پست‌تر و بمعنى جدا شد ( ماضى جدا شدن ) و بمعنى زياده نيز هست .