تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
بيت
بنشست آفتاب به پهلوى قدر تو * چرخش بديد و گفت كه اى خيره زاستر
و استاد معزى « 1 » نيز گويد : بيت
مسكين دلم كه از تو كشيدست صد جفا * يك گام زاستر نشدست از وفاى تو

زبكر

- [ بكسر زاء و سكون با و ضم كاف ] آن باشد كه دهان را پر باد كنند تا شخصى بر آن دست زند و آن باد بيرون آيد . شمس فخرى نيز بعد از زاء باى موحده آورده و گفته : بيت « 2 »
خورده ز سر پنجهء دوران سيلى * داده ز براى جرم هستى زبكر
و در نسخهء حليمى نيز به باى موحده آمده و اين بيت لطيفى را شاهد آورده : بيت « 2 »
گر لاف زند خصم دهان كرده پر از باد * از دست حوادث زبكر قسمت او باد
و بتشديد كاف نيز آورده و به اين بيت منجيك متمسك شده : بيت « 2 »
گوئى كه منم مهتر بازار نمدها * بس « 3 » خورده‌اى اى مهتر بازار زبكر
اما در ادات الفضلا [ بكسر زا و سكون ياى حطى و فتح كاف فارسى « 21 » ] آورده « 22 » .

زنگبار

- نام ولايتى كه زنگ نيز گويند چنان كه « 4 » شيخ سعدى گويد : بيت
تو گفتى كه در خطهء زنگبار * ز يك گوشه ناگه در آمد تتار
و در فرهنگ بمعنى صمغى است كه از صنوبر گيرند و كنايه از دوات نيز باشد « 23 » . مثال اين معنى و معنى اول خلاق المعانى گويد در تعريف قلم : شعر
ز زنگبار خورد آب و دم به روم زند * عنان آن نتوان از بنان رها كردن

زير

- [ به وزن قير ] يعنى تار « 5 » باريك و ضعيف و آواز و صداى باريك كه ضد بم باشد . « 24 » . مثال
هامش
( 1 ) « ب » ، مغرورى . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) « ن » « ب » : پس . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) كلمه در « ب » نيست . ( 21 ) يعنى : زيگر . ( 22 ) برهان بفتح اول آورده است و كاف فارسى يعنى : زبگر . ( 23 ) اين دو معنى در برهان نيست . و زنگبارى را بمعنى صمغى سياه كه از درخت صنوبر گيرند آورده است . ( 24 ) در برهان بمعانى مقابل بالا ( پائين ) و پوشيده و پنهان ، كسره و جر ، بزرگ و مهتر و كتان نيز آمده است .