1 فى الفرهنگ .
زمنج
- [ بكسر زاء و سكون ميم ] همان زمچ كه گذشت در جيم تازى . كذا فى الادات . « 21 »
مع الخاء
زخ
- [ بفتح زاء ] و بعضى به زاى فارسى گفتهاند « 22 » گوشت پارهاى كه بر بدن مردم برويد كه به عربى ثؤلول گويند و آن را آزخ نيز گويند .
و ديگر بمعنى بانگ زار و حزين باشد . مثالش استاد منجيك فرمايد :
بيت « 1 »
بوى بر آميخت گل چو عنبر اشهب * بانگ برانگيخت مرغ بازخ طنبور
و در مؤيد بمعنى بانگ « 2 » جرس « 3 » نيز آمده و در فرهنگ بمعنى فرو بردن و سپوختن « 4 » در مغاك و بمعنى علتى * كه آدم و اسب را باشد آمده و ديگر مرخم زخم باشد « 2 » . مثال اين معنى عميد لويكى گويد :
[ بيت ]
زحل در هشتمش « 5 » چون چشم « 6 » زخ كرد * ز اشك خون رخ ما پر اژخ كرد « 7 » *
زنخ
- ذقن باشد . و در نسخهء ميرزا بمعنى بىنفع و بيهوده نيز آمده . مثال هر دو معنى شيخ عطار فرمايد :
بيت
چون ز نخ بند تو بربندند روز واپسين * جز ز نخ چه بود در ان دم مال و ملك و كار و بار
و در فرهنگ بمعنى سخن بىمعنى و هرزه آورده و اين بيت امير خسرو كه در ذم مغولان گفته آورده :
بيت « 8 »
از رخشان كرده محاسن كنار * اهل زنخ را به محاسن چكار
اما ازين بيت نزارى معنى مشهور و معروف ظاهر مىشود « 23 » .
شعر « 8 »
آن منبع المحاسن و آن مجمع الكرم * شد در ميان خلق به صد داستان زنخ
« 2 » و ازين رباعى خلاق المعانى [ كه ] گويد :
بيت
بر لاله و عارض تو هر دم زنخست * پيش زنخت برگ سمن هم زنخست
تا خوش زنخى رو زنخى خوش مىزن * كاين خوبى تو چو كار عالم زنخست
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) « س » : حرس .
( 4 ) « س » : سوختن .
( 5 ) « س » : شمس .
( 6 ) « س » : رح .
( 7 ) « س » : از رخ .
( 8 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) بصفحهء 655 رجوع كنيد .
( 22 ) يعنى : ژخ .
( 23 ) اين معنى در برهان نيست .