تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
1 فى الفرهنگ .

زمنج

- [ بكسر زاء و سكون ميم ] همان زمچ كه گذشت در جيم تازى . كذا فى الادات . « 21 »

مع الخاء

زخ

- [ بفتح زاء ] و بعضى به زاى فارسى گفته‌اند « 22 » گوشت پاره‌اى كه بر بدن مردم برويد كه به عربى ثؤلول گويند و آن را آزخ نيز گويند . و ديگر بمعنى بانگ زار و حزين باشد . مثالش استاد منجيك فرمايد : بيت « 1 »
بوى بر آميخت گل چو عنبر اشهب * بانگ برانگيخت مرغ بازخ طنبور
و در مؤيد بمعنى بانگ « 2 » جرس « 3 » نيز آمده و در فرهنگ بمعنى فرو بردن و سپوختن « 4 » در مغاك و بمعنى علتى * كه آدم و اسب را باشد آمده و ديگر مرخم زخم باشد « 2 » . مثال اين معنى عميد لويكى گويد : [ بيت ]
زحل در هشتمش « 5 » چون چشم « 6 » زخ كرد * ز اشك خون رخ ما پر اژخ كرد « 7 » *

زنخ

- ذقن باشد . و در نسخهء ميرزا بمعنى بىنفع و بيهوده نيز آمده . مثال هر دو معنى شيخ عطار فرمايد : بيت
چون ز نخ بند تو بربندند روز واپسين * جز ز نخ چه بود در ان دم مال و ملك و كار و بار
و در فرهنگ بمعنى سخن بىمعنى و هرزه آورده و اين بيت امير خسرو كه در ذم مغولان گفته آورده : بيت « 8 »
از رخشان كرده محاسن كنار * اهل زنخ را به محاسن چكار
اما ازين بيت نزارى معنى مشهور و معروف ظاهر مىشود « 23 » . شعر « 8 »
آن منبع المحاسن و آن مجمع الكرم * شد در ميان خلق به صد داستان زنخ
« 2 » و ازين رباعى خلاق المعانى [ كه ] گويد : بيت
بر لاله و عارض تو هر دم زنخست * پيش زنخت برگ سمن هم زنخست
تا خوش زنخى رو زنخى خوش مىزن * كاين خوبى تو چو كار عالم زنخست
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) « س » : حرس . ( 4 ) « س » : سوختن . ( 5 ) « س » : شمس . ( 6 ) « س » : رح . ( 7 ) « س » : از رخ . ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) بصفحهء 655 رجوع كنيد . ( 22 ) يعنى : ژخ . ( 23 ) اين معنى در برهان نيست .