نباشد و اندرون آن به گوشت و دنبه و آرد بيا كنند و بزعفران زرد كرده بروغن بريان كنند « 21 » مثالش بسحاق گويد :
بيت
پيش سختو كه مبارست كمر بستهء او * نتوان گفت كه زناج نهالى دارد
مع الجيم الفارسى
زيچ
- [ بكسر زاء ] و به جيم تازى « 22 » نيز آمده ، يعنى سخره و لاغ و راه نفس . و آن كتاب كه از آن تقويم استخراج كنند . كذا فى الادات . مثال معنى اول حكيم سوزنى فرمايد .
بيت
بيتى دو سه ثناى تو خواهم بنظم كرد * وانگه فرو روم بره زيچ و مسخره
و در فرهنگ زنج به اين معنى است كه بجاى ياء نون باشد « 23 » . و مثال معنى سوم حكيم خاقانى فرمايد :
بيت
از نقش بدى تختش وز تير فلك ميل * از قوس قزح زيچش و از ماه سطرلاب
و بمعنى چست و چابك و خوش وضع نيز آمده چنان كه حكيم سنائى گويد :
شعر « 1 »
خوشدلى زيچى چون شاخك نرگس در باغ * از در آنكه « 2 » شب و روز به دو در نگرى
و در يك نسخه بجاى زيچى شوخى باشد و مولانا غزالى نيز گويد :
بيت
آق لولى قراقليچ « 3 » شده * مير بازار بين « 4 » كه زيچ « 5 » شده
و در فرهنگ نام نوعى از انگور در نهايت نزاكت نيز باشد و در مؤيد بمعنى زه موزه نيز به نظر رسيده . و بمعنى رشتهء بنا كه به آن طرح عمارت كنند عربيست و از اصمعى منقولست كه نمىدانم اين لفظ عربيست يا فارسى « 24 » .
زمچ
- [ بفتح زاء و سكون ميم ] نام موضعى است از خراسان و ديگر زاج را گويند « 25 » . كذا
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) « س » : ازدنكه .
( 3 ) « س » : آق سولى قراقليح .
( 4 ) بجز « ب » : مير بازارى .
( 5 ) « س » : زيح .
( 21 ) برهان آرد كه زناچ نيز گويند .
( 22 ) يعنى : زيج .
( 23 ) در معنى لاغ و مسخرگى فقط .
( 24 ) در برهان با جيم فارسى بمعنى بيرون آوردن و بيرون كشيدن و ريسمانهائى كه استادان نقش بند جامهها را بدان بندند آمده است .
( 25 ) ذيل لغت زنج در صفحهء قبل زمج آمده است .