در تحفه رودههائى كه با پيه « 1 » درهم نوردند و مبار نيز گويند . اما شمس فخرى زونج به وزن شكنج آورده و قافيه كرده با رنج و غنج گفته :
بيت
بحاليست خصمش كه نزديك او * چو لحم طيور است اكنون زونج
زرغنج
- [ بفتح زاء و سكون راء و نون و ضم غين معجمه ] گياهى است بغايت بدبو كه از چين دسته دسته آرند و حلبهء چينى « 2 » نيز گويند و طبعش بارد و رطب است و دفع يبوست بوى مشك كند . مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت « 3 »
اى تو تبتى مشك و حسودت زرغنج * با بورتو رخش پوردستان خرمنج
بادا رخ « 4 » حاسدت ترنجيده و زرد * سر بر طبقى نهاده پيشت چو ترنج
كذا فى الفرهنگ « 21 » .
زرگنج
- [ بكاف فارسى ] . به وزن و معنى زرغنج مرقوم باشد .
زنج
- دو معنى دارد : اول صمغ درخت و دوم گرهى كه از درخت بيرون آيد « 22 » . مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت « 3 »
ز بالا دو چيز از دل سنگ سخت * برون تاخته همچو زنج درخت
و اين از نسخهء وفائى منقول است و در ترجمهء صيدنهء ابى ريحان بكسر زاء و سكون نون بمعنى شب يمانى يعنى زاگ سپيد و زمج بفتح زاء و سكون ميم بمعنى صمغ باشد و آن را كوج نيز گويند . و در فرهنگ بمعنى نوحه و مويه نيز آمده .
زكنج
- [ بضم زاء و فتح كاف ] كاسهء سفالين بزرگ را گويند « 23 » . مثالش رشيد اعور گويد :
بيت
پيراهنت دريده و استاد درزيى « 5 » * چون كوزهگر ز كنج همى آبخور كنى
زناج
- [ به وزن زنار ] روده كه بر آن جربش
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » و « ن » است .
( 2 ) « س » : حليه .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » : رح .
( 5 ) « س » « الف » : درزى . ( متن از « ب » است ) .
( 21 ) رجوع به زرگنج شود .
( 22 ) برهان آرد بفتح اول معنى گريه و نوحه دارد و لاغ و سخر و مسخرگى . و بضم اول چانه و زنخ و ذقن . و بكسر اول زاج سفيد .
( 23 ) زكند نيز به اين معنى است .