و هم به اين بيت امير خسرو مستشهد شده :
بيت « 1 »
هست پيكان زج از دندان پيل اما از ان * هست به دندان گوساله به زخم و زور و تاب
و دندان گوساله نيز نام تيريست .
زاغج
- [ بكسر غين معجمه « 2 » ] در فرهنگ بمعنى زاغ باشد و شاهدش اين دو بيت كه صاحبش معلوم نيست « 3 » آورده :
[ شعر ]
بسان اين دل سرگشته دمبدم دولاب * ز دست چرخ جفا جوى مىزند غج غج
دلا بنال كه رفتند بلبلان چمن * وطن گرفته بگلزار عكه و زاغج
زرنج
- نام شهريست از سيستان كه گرشاسب بنا كرده . مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
بياورد و بنهاد شهر زرنج * كه در كار ناسود روزى زرنج
و
زرنگ
نيز [ گويند و ] مىآيد .
زمنج
- [ بكسر زاء و ضم ميم و سكون نون ] مرغيست از جنس عقاب و رنگ سرخ دارد و آن را به عربى زمج گويند بضم زاى معجمه و فتح ميم مشدد . كذا فى السامى ، اما در ادات گويد مرغيست سياه از غليواژ « 4 » اندكى بزرگتر كه او را دو برادران نيز گويند و در حاشيهء سامى مسطور است كه : « هو طائر دون العقاب و فى لونه حمرة يصيد الفواخت « 5 » و لا يألف الناس و يقال بالفارسية « دو برادر » لانه اذا عجزت عن صيد اعانه اخوه » « 6 » .
و بعضى گويند عقابيست لطيف جثه و بغايت قوى و زننده « 21 » .
زاج
- زن نوزاى باشد كه زجه « 7 » نيز گويند و در شرح سامى فى الاسامى آمده كه : « هى المرأة التى وضعت حملها و تسمى النفساء الى ان تطهر » « 22 » . مثالش ابو المؤيد گويد :
[ بيت ]
دليرى كه ترسد ز پيكار شير * زن زاج خوانش مخوانش دلير
زويج
- [ بفتح زاء و كسر واو و سكون ياء ]
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) كلمه از « ب » است .
( 3 ) « الف » : نبود .
( 4 ) « س » : غليواز .
( 5 ) « س » : الفراحت ؛ « ب » : الفراخت .
( 6 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) « س » : زچه .
( 21 ) در برهان بمعنى هما كه « استخوان رند » نيز گويند باشد .
( 22 ) در برهان معنى زاگ جوهر كانى نيز دارد . و در معنى زاج ، زن نو زائيده تا هفت روز گويد كه زاچ نيز آمده است .