تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
[ بيت ]
بگيتى همه تخم زفتى مكار * ستيزه نه خوب آيد از شهريار *
و بمعنى گرفته روى نيز آمده و چيزى كه در خوردن گلو گير بود و كام درهم كشيده شود چون مازو و هليلهء خام و ز مخت نيز گويند و به عربى عفص خوانند . امير خسرو گويد : بيت
هليله كو بزفتى چون دل زفت * شود خرماى تر چون با عسل جفت
و در فرهنگ بمعنى داروى چسبنده كه از درخت صنوبر حاصل شود نيز آمده . و بكسر زاء « 1 » عربيست و بمعنى قير باشد « 2 » و بعضى برآنند كه زفت قير نيست اما چيزيست شبيه « 3 » بقيز .

زهشت

- در نسخهء ميرزا بمعنى دم و نفس بود .

زادخوست

- پير سالخورده باشد . اما در سامى بمعنى شخصى باشد كه چيزى كم خورد و از كم خوردن ضعيف و نحيف شده باشد « 21 » .

زمخت

- گره بسته و سخت و درشت و ديگر [ بمعنى ] آنچه بد طعم باشد و خوردن آن زبان را گزد و زبر كند نيز آمده « 22 » .

زشت

- [ بكسر زاء ] معروف « 23 » . و بفتح زاء در تحفه بمعنى ديدن باشد و در فرهنگ بجاى ديدن دويدن آمده .

مع الجيم التازى

زج

- [ بضم زاء ] تير پرتاب را گويند كه كوتاه‌تر از تيرهاى ديگرست . و قراقروت را نيز گويند . مثال معنى اول امير خسرو گويد : بيت
چيست زج بازى بگو ، بازيچهء اوباش شهر * پر كم و كوتاه و كم وزن و ز سستى روى تاب
مثال معنى دوم پيروز مشرقى گويد : بيت « 4 »
مصفى باش و شيرين خوى چون شير * نه چون زج ترش خوى و « 4 » تيره رو باش
و در فرهنگ زج تير پرتابى باشد كه پيكان آن را از دندان فيل و شاخ گاو و قوچ و امثال آن سازند
هامش
( 1 ) بجز « ب » : راء . ( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است . ( 3 ) « س » : سبيه . ( 4 ) « س » ندارد . ( 21 ) در برهان بمعنى شخصى كه هر چه دارد صرف كند نيز هست . ( 22 ) در برهان بضم اول و ثانى بمعنى نيشكر است و كنايه از مردم گرفته و مقبوض و بخيل و درشت و نالايق و گويد بفتح اول هم آمده است . ( 23 ) يعنى مقابل زيبا ، زبون و بد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 654 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )