اشن
- [ بشين معجمه به وزن رسن ] جامهء باشگون باشد كه در پوشند « 21 » و ديگر خربزهء نارسيده باشد و در فرهنگ [ بسين مهمله « 22 » ] آمده [ به وزن حسن « 1 » . ]
انگدان
- [ بفتح همزه و سكون نون و كاف فارسى ] در مؤيد نسناس باشد يعنى ديو مردم و در اختيارات مرقوم است كه انگدان كه آن را انگوان نيز گويند و معرب آن انجدان است . درختى است كه حلتيت ، كه آن را به فارسى انگژد گويند ، صمغ آنست . مثالش استاد فلكى فرمايد :
شعر
تا بمشام ذوق جان ندهد و ناورد جهان * نكهت گل زانگدان لذت مل « 23 » زآمله « 24 » .
و استاد لامعى جرجانى نيز فرمايد :
بيت
پنجاه روزه « 2 » دوغى صد ساله انگدانى * بىدانه آسيائى بىگوشت استخوانى
و انگيان نيز گويند .
انگاردن
- [ بكاف فارسى به وزن انباشتن ] يعنى پنداشتن و تصور نمودن و انگاريدن و انگاشتن نيز گويند .
آذربادگان
- آتشگاه باشد چه آذر آتش باشد و بادگان و بايگان بمعنى خازن و حافظ پس معنى آن « 3 » بيت النار باشد و چون در آذربايجان آتشكده بسيار بود آن را نيز آذر آبادگان گويند چنان كه حكيم فردوسى گويد مثال معنى اول را در توقف كاوس و كيخسرو در آتشكده :
بيت
بيك ماه در آذر آبادگان * ببودند شاهان و آزادگان
مثال معنى دوم شيخ نظامى فرمايد در آمدن اسكندر بآذربايجان .
بيت
وز آنجا بتدبير آزادگان * بيامد سوى آذر آبادگان
آفريدون
- [ بمد ] فريدون باشد . مثالش شهنامه :
شعر
ز دهقان پر مايه كس را نديد * كه شايستهء آفريدون سزيد
و بقصر « 25 » نيز آمده . چنان كه خاقانى گويد :
شعر
دست آهنگر مرا در مار ضحاكى كشيد * گنج افريدون چه سود اندر دل داناى من
انبوذن
- [ بنون و ذال معجمه به وزن ننمودن ] اصل آفرينش باشد . مثالش شاعر گويد :
شعر
بودنت در خاك باشد عاقبت * همچنان كز خاك بودا نبوذنت
انگليون
- [ بفتح همزه و كاف فارسى و ضم ياى حطى « 4 » ] كتاب ترسايان باشد . مثالش حكيم سنائى گويد :
شعر
تا دم عيسى چليپا گر شد اكنون بلبلان * بهر انگليون سرائيدن بترسايى شدند
و شمس فخرى بمعنى جامهاى آورده كه از هفت رنگ بافته باشند و گفته :
شعر
كشد بساط چمن از براى مجلس شاه * بهر بهارى فراش باغ انگليون
هامش
( 1 ) « الف » « ب » : جشن . ( متن از « س » است ) .
( 2 ) در « س » و « الف » اين كلمه افتاده است .
( 3 ) كلمهء آن در « الف » و « س » نيست .
( 4 ) تمام عبارت از « ن » افتاده است و « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) برهان قاطع اين لغت را بمعنى « جامهء باشگونه كه در پوشند » آورده است .
( 22 ) يعنى ، اسن
( 23 ) مل شراب .
( 24 ) آمله دوائى كثير النفع . معرب آن آملج است . ( برهان ) .
( 25 ) يعنى : افريدون .