تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣

اشن

- [ بشين معجمه به وزن رسن ] جامهء باشگون باشد كه در پوشند « 21 » و ديگر خربزهء نارسيده باشد و در فرهنگ [ بسين مهمله « 22 » ] آمده [ به وزن حسن « 1 » . ]

انگدان

- [ بفتح همزه و سكون نون و كاف فارسى ] در مؤيد نسناس باشد يعنى ديو مردم و در اختيارات مرقوم است كه انگدان كه آن را انگوان نيز گويند و معرب آن انجدان است . درختى است كه حلتيت ، كه آن را به فارسى انگژد گويند ، صمغ آنست . مثالش استاد فلكى فرمايد : شعر
تا بمشام ذوق جان ندهد و ناورد جهان * نكهت گل زانگدان لذت مل « 23 » زآمله « 24 » .
و استاد لامعى جرجانى نيز فرمايد : بيت
پنجاه روزه « 2 » دوغى صد ساله انگدانى * بىدانه آسيائى بىگوشت استخوانى
و انگيان نيز گويند .

انگاردن

- [ بكاف فارسى به وزن انباشتن ] يعنى پنداشتن و تصور نمودن و انگاريدن و انگاشتن نيز گويند .

آذربادگان

- آتشگاه باشد چه آذر آتش باشد و بادگان و بايگان بمعنى خازن و حافظ پس معنى آن « 3 » بيت النار باشد و چون در آذربايجان آتشكده بسيار بود آن را نيز آذر آبادگان گويند چنان كه حكيم فردوسى گويد مثال معنى اول را در توقف كاوس و كيخسرو در آتشكده : بيت
بيك ماه در آذر آبادگان * ببودند شاهان و آزادگان
مثال معنى دوم شيخ نظامى فرمايد در آمدن اسكندر بآذربايجان . بيت
وز آنجا بتدبير آزادگان * بيامد سوى آذر آبادگان

آفريدون

- [ بمد ] فريدون باشد . مثالش شهنامه : شعر
ز دهقان پر مايه كس را نديد * كه شايستهء آفريدون سزيد
و بقصر « 25 » نيز آمده . چنان كه خاقانى گويد : شعر
دست آهنگر مرا در مار ضحاكى كشيد * گنج افريدون چه سود اندر دل داناى من

انبوذن

- [ بنون و ذال معجمه به وزن ننمودن ] اصل آفرينش باشد . مثالش شاعر گويد : شعر
بودنت در خاك باشد عاقبت * همچنان كز خاك بودا نبوذنت

انگليون

- [ بفتح همزه و كاف فارسى و ضم ياى حطى « 4 » ] كتاب ترسايان باشد . مثالش حكيم سنائى گويد : شعر
تا دم عيسى چليپا گر شد اكنون بلبلان * بهر انگليون سرائيدن بترسايى شدند
و شمس فخرى بمعنى جامه‌اى آورده كه از هفت رنگ بافته باشند و گفته : شعر
كشد بساط چمن از براى مجلس شاه * بهر بهارى فراش باغ انگليون
هامش
( 1 ) « الف » « ب » : جشن . ( متن از « س » است ) . ( 2 ) در « س » و « الف » اين كلمه افتاده است . ( 3 ) كلمهء آن در « الف » و « س » نيست . ( 4 ) تمام عبارت از « ن » افتاده است و « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) برهان قاطع اين لغت را بمعنى « جامهء باشگونه كه در پوشند » آورده است . ( 22 ) يعنى ، اسن ( 23 ) مل شراب . ( 24 ) آمله دوائى كثير النفع . معرب آن آملج است . ( برهان ) . ( 25 ) يعنى : افريدون .