تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
وفايى به اين معنى بجاى [ ياى حطى اول ، نون ] آمده « 21 » .

آبان

- مدت ماندن آفتاب در برج عقرب . و نيز روز دهم از ماهرا گويند . مثال معنى اول شاعر گويد : شعر
گرم خونم چو آب در مرداد * سرد آهم چو باد در آبان
مثال معنى دوم و اول نيز مسعود سعد سلمان « 1 » فرمايد : شعر
آبان ماهست و روز آبان * خرم گردان به آب رز جان

ايرمان

- [ براء مهمله به وزن ميزبان ] حسرت باشد - و در نسخهء ديگر بمعنى عاريت آمده . مثال معنى اخير خلاق المعانى گويد : شعر
اى شرع‌پرورى كه گذشت از جناب تو * اقبال هر كجا كه بود ايرمان بود
و در فرهنگ بمعنى مهمان نيز آورده و به اين بيت رفيع لنبانى متمسك شده : شعر
بدخواه « 2 » تو ز خانهء هستى چو رفت گفت * جاويد زى تو خانه خدا كايرمان برفت

ابرنجن و ابرنجين

- ميلى از طلا و نقره و غيرهما كه بر سر دست و پا كنند و اورنجن اورنجين نيز گويند . و هر چهار بحذف همزه « 22 » نيز آمده .

ارسن

- [ به راء و سين مهملتين به وزن بستن ] در فرهنگ بمعنى انجمن باشد .

آشفتن

- يعنى برهم بر زده شدن و پريشان گشتن و بمعنى متعدى نيز آمده « 3 » و آشوفتن بزيادهء واو نيز آمده .

ارندان

- [ بفتح همزه و راى مهمله و سكون نون ] بمعنى انكار باشد در فرهنگ .

آمادن

- يعنى مهيا شدن .

آذرشين

- [ بذال و شين معجمتين و راى مهمله به وزن با تمكين ] سمندر را گويند . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر
در شود بىزجر و زخم و در شود بىترس و بيم * همچو آذر شين به آتش همچو مرغابى بجوى

آرستن

- [ بمد « 4 » ] بمعنى توانستن باشد . و مخفف آراستن نيز باشد .

آجنگان

- [ به وزن آونگان ] قريه‌اى باشد از قراى سرخس و آجنقان معرب آنست

آب طبرستان

- چشمه‌ايست روان بر كوهى « 5 » كه اگر بانگ بر آن زنى بايستد و باز چون خواهش كنى روان شود و همچنين الى غير النهايه « 6 » .

آب‌مرغان

- نيز چشمه‌ايست در قهستان سميرم فارس كه به جهت دفع ملخ به اطراف عالم برند و مرغ چند ملازمت آن آب كنند و ملخ را كشند يا گريزانند . و نام سير گاهى نيز « 7 » باشد در حوالى شيراز . مثالش شاعر گويد : بيت
ديگر نروم به آب مرغان * ديگر نخورم كباب مرغان

آبادابيدن

- « 23 » [ بباى تازى و دال مهمله و ياى حطى اول . به وزن آگاهانيدن ] يعنى « 8 » ستودن و ستوده آمدن .
هامش
( 1 ) كلمهء سلمان از « ن » است . ( 2 ) « س » : بدخاه . ( 3 ) « س » : آيد . ( 4 ) « ن » : بمد الف . ( 5 ) « ب » : و آن بر كوهى است . ( 6 ) رجوع به لغت آب زن در حاشيهء 9 صفحهء 70 شود . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) از ابتداى شرح لغت تا اينجا در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) يعنى : آنين رجوع به آنين شود . ( 22 ) يعنى : برنجن و برنجين و رنجن و رنجين . ( 23 ) در برهان قاطع آبادانيدن با نون ضبط است .