شعر
ره انجام و دل اندر « 1 » خرمى دار * كه وقت خرمى اين ديار است
اخكم
- [ بخاى معجمه و كاف تازى به وزن مرهم ] يعنى چنبر غربال و غيره « 21 » .
المالم
- يعنى پى در پى و فوج فوج و رود رود « 2 » .
انجير آدم
- ميوهايست كه در هندوستان باشد مانند حنظلى است گرد و سرخ رنگ و در ميان آن دو نقطهء « 3 » سفيد مىباشد .
آدرم
- [ بمد الف و سكون دال مهمله ] يعنى آلتى كه نمدزين را به آن دوزند مانند درفش كذا فى التحفه و در فرهنگ منظومه بمعنى « 4 » يكى از اسلحه آورده بدين عنوان كه :
شعر
چيست انجام ، آخر كارست * آدرم « 5 » ، اسلحه كه خونخوارست
و در فرهنگ بمعنى اول ادرام به وزن اندام آورده « 22 » .
اشام
- [ بقصر ] همان آشام ممدود .
بمعنى سوم . « 23 » خلاق المعانى فرمايد :
شعر
پناه سوى قناعت برم همى زين قوم * كه اهل خانهء خود را اشام مى ندهند .
اسپرم
- [ به وزن دلبرم ] اسپرغم مرقوم كه ريحان باشد . اسپرهم نيز گويند . مثال اول زراتشت بهرام گويد « 6 » :
شعر
چنان پنداشتى آن مرد دلخواه * كه اندر اسپرم رفتى همه راه
مع النون
آهون
- [ به وزن كانون ] رخنه و نقب باشد . مثالش دقيقى فرمايد :
شعر
حور بهشتى گرش ببيند بيشك * خواهد اندر زمين بيارد آهون .
و آهونبر لهذا مىگويند نقاب را « 7 » و حكيم اسدى نيز گويد :
شعر
پى باره سر تا سر آهون زدند * نگون باره بر روى هامون زدند .
ابناخون
- [ بفتح همزه و سكون باء و ضم خاء « 8 » ] حصار و قلعه باشد . مثالش بهرامى فرمايد :
شعر
ز سوى هند گشادى هزار شهرستان * ز سوى سند گرفتى هزار ابنا خون
و بتقديم نون بر باء « 24 » نيز به نظر رسيده « 9 » .
اردشيران
- نام داروئى است كه به عربى مرو « 25 » گويند .
آهنجيدن
- [ بمد الف و فتح هاء و دال و كسر جيم ] كشيدن باشد و در مؤيد الفضلاء بمعنى انداختن آمده .
اوباريدن
- [ بضم همزه ] ناله و زارى
هامش
( 1 ) « الف » « س » : در .
( 2 ) بجز « ب » : زود زود .
( 3 ) « ب » « ن » : نقطه .
( 4 ) اين كلمه در « الف » نيست .
( 5 ) همه جا : ادرم آن . ( متن از جهانگيرى است ) .
( 6 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست .
( 7 ) در « ن » از اينجا تا پايان مطلب نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 8 ) « ب » : بباى تازى و نون و خاى معجمه .
( 9 ) « الف 2 » در حاشيه اين بيت را افزوده استقلاع دولت آن پادشاه جم قدرى * كه هست بارهء چرخش كمينه ابناخون .و نيز در حاشيه لغت ذيل را آورده است . آب زن - چشمهايست بر كوهى روان كه اگر بانگ بر وى زنند بايستد و چون خاموش گردى باز روان شود و هر چند تكرار نمايى همين عمل كند . ( و اين لغت آب طبرستان نسخ ديگر است ) .
( 21 ) اين لغت در برهان قاطع نيست
( 22 ) در برهان قاطع معنى نمدزين اسب و نمدزين چاكدار نيز به كلمه داده شده است .
( 23 ) يعنى بمعنى قوت مطلق .
( 24 ) يعنى انباخون .
( 25 ) مرو ، نوعى از رياحين و آن اقسام باشد . ( منتهى لارب ) . گياهى است خوشبو لكن بسيار تلخ ( برهان ذيل لغت اردشيران ) .