و [ بفتح همزه « 21 » ] نيز آمده .
آرن
- [ براء مهمله به وزن دادن ] آرنج « 1 » باشد . مثالش آغاجى « 2 » گويد :
شعر
زمانى دست كرده جفت رخسار * زمانى جفت زانو كرده آرن
آنين
- [ بعد از الف نون . به وزن آئين ] ظرفى باشد سفالين مانند خمى كه دوغ در آن كنند و جنبانند تا روغن از وى جدا شود . مثالش استاد طيان گويد :
شعر
سبوى و ساغر و آنين و غولين * حصير و جاى روب و خيم و پالان
و معنى خيم و غولين در محل خود خواهد آمد .
ارمون
- [ بفتح همزه و سكون راى مهمله و ضم ميم ] زرى باشد كه قبل از كار بمزدوران دهند و آن را به عربى عربون « 22 » و اربون « 23 » نيز گويند . مثالش لطيفى فرمايد :
شعر
منم درد ترا با جان خريدار * كه ارمون دادهام « 3 » جان را ببازار
اوباشتن
- [ بفتح همزه ] در فرهنگ به دو معنى آمده : اول بمعنى افكندن و دوم بمعنى پر كردن و آكندن آورده و مثالش اين بيت را از فرهنگ منظومه آورده « 4 » :
شعر
هست او باشتن چو « 5 » افكندن * معنى ديگرش چو « 5 » آكندن
و بمعنى فرو بردن نيز آمده چنان كه حكيم اسدى گويد :
شعر
نهنگى تو كاندر نكو داشتن * ندانى مكافا جز او باشتن
اورامن
- [ براء مهمله به وزن بو دادن ] در فرهنگ نوعى از گويندگى بود كه خاصهء پارسيان است و شعر آن به زبان پهلوى باشد و شروه « 24 » نيز گويند « 6 » و بمعنى شعر مستزاد نيز به نظر رسيده * .
مثالش بندار رازى گويد :
شعر
لحن اورامن و بيت پهلوى * زخمهء رود و سماع خسروى
و گويند دهى از مضافات جوشقانرا « 25 » اورامن گويند و شخصى از آن ده واضع آن بوده لهذا به آن نام خوانند . اورامه [ به هاء ] نيز آمده .
اهران
- [ براء مهمله به وزن مردان ] بمعنى تيشه باشد كذا فى الفرهنگ . مثالش نزارى گويد :
شعر
بكاه « 7 » ار كوه كندن دست دادى * نه اهران بايدى نه اوستادى
استن
- [ بسين مهمله به وزن گلبن ] بمعنى ستون باشد و « 8 » اسطون معرب آنست . مثالش مولوى معنوى گويد « 9 » :
شعر
استن اين عالم اى جان غفلتست * هوشيارى اين جهان را آفتست .
انيسان
- [ بنون و سين مهمله به وزن امينان ] مخالفت باشد . اما در تحفه و معيار جمالى سخن بيهوده و دروغ باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد :
هامش
( 1 ) « ب » « ن » : مرفق ؛ « الف » كلمه را ندارد و « س » در حاشيه افزوده است .
( 2 ) « س » « الف » : عاجى .
( 3 ) « ب » : ديدهام .
( 4 ) در « الف » اين كلمه در حاشيه است .
( 5 ) اصل : چه .
( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) « ب » : نگاه .
( 8 ) حرف و او در « س » نيست .
( 9 ) كلمهء گويد در « الف » و « س » نيست از « ب » است .
( 21 ) يعنى : ابسكون .
( 22 ) عربون ، اربون ، بيعانه ( منتهى الارب ) .
( 23 ) اربون ، بيعانه . ربون . اربان .
( منتهى الارب ) .
( 24 ) شروه ، نوعى خوانندگى ، شهرى ( برهان ) .
( 25 ) اصل : كوشان . ( متن از برهان است ) .