تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩

آرمش

- مخفف آرامش باشد . چنان كه شيخ آذرى گويد : شعر
راه را هر كسى نمىشايد * پير گوهر شناس مىبايد
تا ز خورشيد پرورش يابد * در دل خلق آرمش يابد
كذا فى الفرهنگ .

آخش

- [ بمد الف و فتح خاء « 1 » ] قيمت و ارز باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر
در سلك مدحت تو ، بنگر كه چون كشيدم * درى كه هست آن را صد ملك نيم آخش
در رسالهء ابو حفض سغدى به وزن رخش آمده و به اين بيت حكيم عنصرى متمسك شده : بيت
خود فزايد هميشه گوهر اخش * خود نمايد « 2 » هميشه مهر فروغ

آغالش

- [ بمد الف و كسر لام ] مردم را بخصومت انداختن و بتازى اغراء « 3 » گويند . مثالش حكيم دقيقى فرمايد : بيت
خويشتن پاك دار و بىپرخاش * رو بآغالش اندرون مخراش
و حكيم لامعى جرجانى نيز گويد : شعر
بياغالد چنانشان يك بديگر بر كز آغالش * پسر دست پدر بندد پدر پاى پسر بندد

آگيش

- [ بمد الف و كسر كاف فارسى ] آويخته و دراز كرده باشد . مثالش حكيم رودكى گويد : بيت
توشهء جاى خويش ازو بر باى * پيش كايدت مرگ پاى آگيش

ادانوش

- [ بدال مهمله و نون به وزن خطاپوش ] نام مردى كه مذارس « 4 » پيش عذرا فرستاد كه نزد او باشد ، عذرا بخشم رفت و چشم او را كند . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر
برو جست عذرا چو شير نژند * بزد دست و چشم ادانوش كند .

اوش

- [ به وزن دوش « 5 » ] نام شهريست ميان ماوراء النهر و تركستان . مثالش حميد الدين بلخى صاحب مقامات حميدى گويد « 6 » : شعر
معلوم من نشد كه كجا رفت پيراوش * با او چه كرد گردش ايام دى دوش

اسفيوش

- « 7 » بزرقطونا باشد

آگوش

- بمعنى بر باشد كه آن را آغوش نيز گويند . مثالش مسعود سعد سلمان فرمايد در تعريف پيل : بيت
گاه بادش گرفته بر گردن * گاه گردش كشيده در آگوش « 8 »

آذركيش

- آتش‌پرست باشد .

افزايش

- يعنى زياده شدن و نمو كردن . اوزايش نيز گويند « 9 » . مثالش مولانا جامى گويد : شعر
هست ازو بخشش و بخشايش ما * هست ازو كاهش و افزايش ما

اريش

- « 10 » [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] زيرك و هوشيار باشد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ
هامش
( 1 ) در « ب » فتح خاء نيست . ( 2 ) « ط » : فزايد . ( 3 ) بجز « س » : اغوا . ( 4 ) « ن » . تدارس ؛ « ب » مادرش او را . ( 5 ) « ب » : گوش . ( 6 ) « ب » جملهء « صاحب مقامات حميدى » را ندارد . ( 7 ) در حاشيهء « ن 2 » : اسفيوش هو البزر قطونا ، قارنى يارق . ( 8 ) در « الف 2 » و در « غ » لغت از بن گوش اينجا افزوده شده كه بپايان كتاب باب استعارات و كنايات نقل كرديم . ( 9 ) سه كلمهء اخير در « ب » نيست . ( 10 ) « ب » : آرايش .