آرمش
- مخفف آرامش باشد . چنان كه شيخ آذرى گويد :
شعر
راه را هر كسى نمىشايد * پير گوهر شناس مىبايد
تا ز خورشيد پرورش يابد * در دل خلق آرمش يابد
كذا فى الفرهنگ .
آخش
- [ بمد الف و فتح خاء « 1 » ] قيمت و ارز باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد :
شعر
در سلك مدحت تو ، بنگر كه چون كشيدم * درى كه هست آن را صد ملك نيم آخش
در رسالهء ابو حفض سغدى به وزن رخش آمده و به اين بيت حكيم عنصرى متمسك شده :
بيت
خود فزايد هميشه گوهر اخش * خود نمايد « 2 » هميشه مهر فروغ
آغالش
- [ بمد الف و كسر لام ] مردم را بخصومت انداختن و بتازى اغراء « 3 » گويند .
مثالش حكيم دقيقى فرمايد :
بيت
خويشتن پاك دار و بىپرخاش * رو بآغالش اندرون مخراش
و حكيم لامعى جرجانى نيز گويد :
شعر
بياغالد چنانشان يك بديگر بر كز آغالش * پسر دست پدر بندد پدر پاى پسر بندد
آگيش
- [ بمد الف و كسر كاف فارسى ] آويخته و دراز كرده باشد . مثالش حكيم رودكى گويد :
بيت
توشهء جاى خويش ازو بر باى * پيش كايدت مرگ پاى آگيش
ادانوش
- [ بدال مهمله و نون به وزن خطاپوش ] نام مردى كه مذارس « 4 » پيش عذرا فرستاد كه نزد او باشد ، عذرا بخشم رفت و چشم او را كند . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
شعر
برو جست عذرا چو شير نژند * بزد دست و چشم ادانوش كند .
اوش
- [ به وزن دوش « 5 » ] نام شهريست ميان ماوراء النهر و تركستان . مثالش حميد الدين بلخى صاحب مقامات حميدى گويد « 6 » :
شعر
معلوم من نشد كه كجا رفت پيراوش * با او چه كرد گردش ايام دى دوش
اسفيوش
- « 7 » بزرقطونا باشد
آگوش
- بمعنى بر باشد كه آن را آغوش نيز گويند . مثالش مسعود سعد سلمان فرمايد در تعريف پيل :
بيت
گاه بادش گرفته بر گردن * گاه گردش كشيده در آگوش « 8 »
آذركيش
- آتشپرست باشد .
افزايش
- يعنى زياده شدن و نمو كردن .
اوزايش نيز گويند « 9 » . مثالش مولانا جامى گويد :
شعر
هست ازو بخشش و بخشايش ما * هست ازو كاهش و افزايش ما
اريش
- « 10 » [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] زيرك و هوشيار باشد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ
هامش
( 1 ) در « ب » فتح خاء نيست .
( 2 ) « ط » : فزايد .
( 3 ) بجز « س » : اغوا .
( 4 ) « ن » . تدارس ؛ « ب » مادرش او را .
( 5 ) « ب » : گوش .
( 6 ) « ب » جملهء « صاحب مقامات حميدى » را ندارد .
( 7 ) در حاشيهء « ن 2 » : اسفيوش هو البزر قطونا ، قارنى يارق .
( 8 ) در « الف 2 » و در « غ » لغت از بن گوش اينجا افزوده شده كه بپايان كتاب باب استعارات و كنايات نقل كرديم .
( 9 ) سه كلمهء اخير در « ب » نيست .
( 10 ) « ب » : آرايش .