اكارس
- « 1 » [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] گياهيست كه بتازى كماة خوانند .
الماس
- معروف و نيز نام « 2 » جنسى از فولاد جوهردار و بر تيغ هم اطلاق كنند . چنان كه ظهير فاريابى « 3 » فرمايد :
بيت
همين بس است كه الماس خاطرم دارد * چو خنجر ملك الشرق بر زبان گوهر
و شيخ نظامى نيز به اين معنى فرمايد :
بيت
از آن آتش كه الماسش فروزد * عدو گر آهنين باشد بسوزد .
افسوس
- دريغ و سخره باشد و بحذف همزه « 21 » نيز آيد - و نيز نام شهر دقيانوس باشد .
به اين معنى و معنى اول « 4 » حكيم انورى فرمايد :
شعر
آخر افسوستان نيايد از آنك « 5 » * ملك در دست مشتى افسوسيست .
اقليدس
- [ بضم همزه و كسر دال ] و بعضى بكسر همزه « 6 » نيز گويند نام كتابى از ارقام رياضى - و نام صاحب كتاب « 7 » و معنى آن كليد هندسه باشد چه اقلى كليدست و دس هندسه باشد بيونانى . * بمعنى كتاب مولانا خواجو فرمايد :
بيت
در اقليدس و نحو و طب و نجوم * چنان شد كه شد داستان در علوم
و بمعنى صاحب كتاب مولانا جامى فرمايد :
شعر
ز تشكيكش « 8 » مجسطى سخت آسان * ز تحرير وى اقليدس هراسان
و بر حاشيهء تحريرى به نظر رسيده كه : اقليدس بضم الهمزه اسم مصنف هذا الكتاب و بالكسر اسم الكتاب .
انبيس
- [ بعد از همزه نون « 9 » و باى موحده به وزن تلبيس ] خرمن گندم پاك كرده را گويند .
مع الشين
آذرخش
- « 22 » صاعقه باشد و بمعنى سرما و رعد و برق كه مردم را بيم هلاك باشد نيز آمده بمعنى اول حكيم رودكى فرمايد :
شعر
نباشد زين زمانه بس شگفتى * اگر بر ما ببارد « 10 » آذرخشا
و در فرهنگ [ به سكون دال مهمله ] آمده « 11 » و بمعنى برق آورده و اين بيت اسدى را مؤيد خود آورده :
شعر
خصمت بود بجنگ خف « 23 » و تيرت آذرخش * تو همچو كوه و تير بدانديش تو صدا
آزارش
- يعنى آزردن و رنجانيدن .
مثالش حكيم خاقانى گويد :
شعر
چون بلبل اگر چه نغز گويم * آزارش كرمكى نجويم
اسروش
- نام جبرئيل خصوصا و ملائكه عموما . كذا فى الفرهنگ .
آغارش
- [ براى مهمله به وزن آزارش ] يعنى آميختگى و ممزوج شدن . مثالش فخر الدين گرگانى گويد :
شعر
نه او خواهش پذيرد هرگز از من * نه آغارش پذيرد آب و آهن
هامش
( 1 ) « ب » : اركس .
( 2 ) كلمهء نام در « س » نيست .
( 3 ) « س » : فارابى
( 4 ) « س » : و معنى اول ؛ نسخ ديگر :
به دو معنى اول . ( متن تصحيح قياسى است )
( 5 ) اصل : از آنكه .
( 6 ) « الف 2 » همزه و فتح دال .
( 7 ) از اينجا تا علامت ستاره از « الف 2 » است .
( 8 ) « الف 2 » : ز تشكيلش .
( 9 ) « س » : و نون .
( 10 ) « س » : نبارد .
( 11 ) اين كلمه در « ب » نيست .
( 21 ) يعنى : فسوس .
( 22 ) در برهان قاطع به اين معنى آذرخش است ( بدال مهمله . به وزن تاجبخش ) .
( 23 ) خف :
ركود و پنبهء نيمسوخته كه به جهت آتشگيره مهيا كنند .