تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨

اكارس

- « 1 » [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] گياهيست كه بتازى كماة خوانند .

الماس

- معروف و نيز نام « 2 » جنسى از فولاد جوهردار و بر تيغ هم اطلاق كنند . چنان كه ظهير فاريابى « 3 » فرمايد : بيت
همين بس است كه الماس خاطرم دارد * چو خنجر ملك الشرق بر زبان گوهر
و شيخ نظامى نيز به اين معنى فرمايد : بيت
از آن آتش كه الماسش فروزد * عدو گر آهنين باشد بسوزد .

افسوس

- دريغ و سخره باشد و بحذف همزه « 21 » نيز آيد - و نيز نام شهر دقيانوس باشد . به اين معنى و معنى اول « 4 » حكيم انورى فرمايد : شعر
آخر افسوستان نيايد از آنك « 5 » * ملك در دست مشتى افسوسيست .

اقليدس

- [ بضم همزه و كسر دال ] و بعضى بكسر همزه « 6 » نيز گويند نام كتابى از ارقام رياضى - و نام صاحب كتاب « 7 » و معنى آن كليد هندسه باشد چه اقلى كليدست و دس هندسه باشد بيونانى . * بمعنى كتاب مولانا خواجو فرمايد : بيت
در اقليدس و نحو و طب و نجوم * چنان شد كه شد داستان در علوم
و بمعنى صاحب كتاب مولانا جامى فرمايد : شعر
ز تشكيكش « 8 » مجسطى سخت آسان * ز تحرير وى اقليدس هراسان
و بر حاشيهء تحريرى به نظر رسيده كه : اقليدس بضم الهمزه اسم مصنف هذا الكتاب و بالكسر اسم الكتاب .

انبيس

- [ بعد از همزه نون « 9 » و باى موحده به وزن تلبيس ] خرمن گندم پاك كرده را گويند .

مع الشين

آذرخش

- « 22 » صاعقه باشد و بمعنى سرما و رعد و برق كه مردم را بيم هلاك باشد نيز آمده بمعنى اول حكيم رودكى فرمايد : شعر
نباشد زين زمانه بس شگفتى * اگر بر ما ببارد « 10 » آذرخشا
و در فرهنگ [ به سكون دال مهمله ] آمده « 11 » و بمعنى برق آورده و اين بيت اسدى را مؤيد خود آورده : شعر
خصمت بود بجنگ خف « 23 » و تيرت آذرخش * تو همچو كوه و تير بدانديش تو صدا

آزارش

- يعنى آزردن و رنجانيدن . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر
چون بلبل اگر چه نغز گويم * آزارش كرمكى نجويم

اسروش

- نام جبرئيل خصوصا و ملائكه عموما . كذا فى الفرهنگ .

آغارش

- [ براى مهمله به وزن آزارش ] يعنى آميختگى و ممزوج شدن . مثالش فخر الدين گرگانى گويد : شعر
نه او خواهش پذيرد هرگز از من * نه آغارش پذيرد آب و آهن
هامش
( 1 ) « ب » : اركس . ( 2 ) كلمهء نام در « س » نيست . ( 3 ) « س » : فارابى ( 4 ) « س » : و معنى اول ؛ نسخ ديگر : به دو معنى اول . ( متن تصحيح قياسى است ) ( 5 ) اصل : از آنكه . ( 6 ) « الف 2 » همزه و فتح دال . ( 7 ) از اينجا تا علامت ستاره از « الف 2 » است . ( 8 ) « الف 2 » : ز تشكيلش . ( 9 ) « س » : و نون . ( 10 ) « س » : نبارد . ( 11 ) اين كلمه در « ب » نيست . ( 21 ) يعنى : فسوس . ( 22 ) در برهان قاطع به اين معنى آذرخش است ( بدال مهمله . به وزن تاج‌بخش ) . ( 23 ) خف : ركود و پنبهء نيم‌سوخته كه به جهت آتشگيره مهيا كنند .