تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
آمده آن آتش را بكشت و اندروس اندر ميان آب گم شد و مرد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر
نه من كمتر از اندروسم به مهر * نه هارو و نه نيز عذرا بچهر

اندخس

- [ بنون و دال مهمله و خاى معجمه به وزن بد نفس ] پناه و پشتى باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر
چرا رانى كسى را از بر خويش * كه اندخسش نباشد جز در تو

آلاس

- [ بمد الف ] بمعنى زغال باشد و انگشت [ بكسر گاف ] نيز گويند . مثالش هم « 21 » او گويد : شعر
تاب قهرش تيغ را الماس كرد * برق خشمش كوه را آلاس كرد

اسپريس و اسپرس

- [ هر دو بكسر همزه و راى مهمله و سكون سين مهمله و فتح باى فارسى ] بمعنى ميدان باشد . مثال اول شمس فخرى فرمايد : شعر
زهى پادشاهى كه سطح فلك * بود بندگان ترا اسپريس « 1 »

آس

- آسيا باشد . مثالش انورى فرمايد : شعر
دامن بخت تو پاك از گرد آس آسمان * وز جفاى آسمان خصم تو سرگردان چو آس
و ديگر بمعنى آنچه خرد شود در زير سنگ آسيا نيز آمده « 22 » چنان كه استاد لبيبى فرمايد : شعر
دوستا جاى بين و مرد شناس * شد نخواهم بآسياى تو آس
و سيد حسن غزنوى نيز مؤيد اين معنى فرمايد : بيت
موافقان را بأست نمالد « 2 » و چه عجب * در آسياى فلك سنبله نگردد آس
و بمعنى شترى كه موى او ريخته باشد نيز آمده و نام قريه‌يى از قراى فارس نيز باشد و در عجايب - البلدان مرقومست كه آس نام ريحانيست بغايت خوشبوى و گويند عصاى حضرت موسى ( ع ) از درخت آس بوده و در روم درختى است آس كه در نهايت بزرگيست و در عالم از آن بزرگتر درخت نيست « 3 » و هر بهار شكوفه آرد و هر كه آن را ببويد چون بخوابد محتلم شود . و اين از شرف نامه منقولست اما در صيدنهء ابى ريحان بيرونى مسطورست كه آس به عربى مورد را گويند و در نسخهء محمد هندوشاه نام شهرى « 4 » از ولايت قبچاق نيز باشد .

اروس

- [ به راى مهمله به وزن عروس ] در فرهنگ بمعنى متاع و كالا باشد . مثالش پوربهاى جامى گويد : شعر
يك روز چارپا برد و اسبم از گله * روز دگر اروس و قماش از نهاندره « 23 »

اسكندروس

- نام پسر اسكندر كه از دختر دارا بود .

اندلس

- شهريست مشهور در حد مغرب « 24 » .

الكوس

- نام مبارز « 5 » تورانى .

آكس

- « 6 » [ بمد الف و ضم كاف ] آلت خراشيدن سنگ باشد . كذا فى المؤيد .
هامش
( 1 ) « ن » « س » : اسپرس ( متن از « ب » است ) . « الف 2 » در حاشيه افزوده : نشانه نهادند بر اسپريس - سياوش مكر دار با كس مكيس و اين بيت از شاهنامهء فردوسى است و مصراع دوم آن چنين است : سياوش نكرد ايچ با كس مكيس . ( 2 ) در حاشيهء ديوان سيد حسن : بمالد . ( 3 ) « ن » : و از آن بزرگتر درختى نيست ؛ « س » : . . : بزرگتر نيست ؛ ( 4 ) « س » : شهر . ( 5 ) « ن » : پهلوان . ( 6 ) در « ب » كلمهء آكس نيست و معنى آن دنبال معنى لغت الكوس نوشته شده است . ( 21 ) يعنى : سراج الدين راجى . ( 22 ) معنى كلمه در برهان قاطع دقيق‌تر است كه گويد : نرم شدن و خرد گرديدن دانهء گندم و جو را نيز گويند در زير آسيا . ( 23 ) نهاندره : نهانخانه . ( 24 ) اندلس ، كشور اسپانيا .