تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
شعر
شعر تو بايد بآبريز در انداخت * گر بود از مشك‌تر « 1 » نوشته بابريز

ابريز

- [ بكسر همزه و راء مهمله و آخر زاء معجمه ] به عربى زر خالص را گويند و آبريز [ بمد « 2 » ] بمعنى دلو نيز آمده . چنان كه حكيم سنائى فرمايد : بيت
دوستى ز آبريز چرخ ببر * زانكه او « 3 » گه تهى بود گه پر
« 4 » و بر گوى نيز اطلاق كنند كه به جهت آبهاى گنده كنده باشند .

ارز

- قيمت باشد . حكيم فردوسى فرمايد : بيت
بسنده كنم زين جهان مرز خويش * بداند مگر پايه و ارز خويش

اندرز

- [ بفتح همزه و دال ] وصيت و نصيحت باشد . حكيم خاقانى گويد : بيت
مرا طبيب دل اندرز گونه‌اى كر دست * كزين سواد بترس از حوادث سودا
و [ بكسر دال ] بيز به نظر رسيده .

اسب‌انگيز

- مهماز را گويند و بمعنى فاعل و امر نيز آمده كه اسب انگيزنده و اسب را بانگيز در آورنده باشد « 5 » .

اورمز

- همان اورمزد مرقوم بهر سه معنى . مثال معنى مشترى شهنامه : شعر
كهين بندهء تو بود اورمز * كه تو چون شبانى و مردم چو بز

آز

- حرص و خواهش و نيز نام شهرى باشد مثال اول انورى گويد « 6 » : شعر
ساقى همتش از جام كرم جرعه بريخت * آز دستار كشان راه در و بام گرفت

ارنواز

- خواهر جمشيد كه زن ضحاك بود . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : بيت
در ايوان شاهى شب دير ياز « 7 » * بخواب اندرون بود با ارنواز

اشترغاز

- گياهى كه بيخ آن را آچار سازند . كذا فى المؤيد . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت
بسكه دادند مر ترا اين قوم * بدل گاو روغن اشتر غاز
« 4 » و از ثقات استماع افتاد كه بيخ انجدان است كه حلتيت صمغ آنست .

ارزيز

- « 8 » [ براء مهمله به وزن تبريز ] قلعى باشد . مثالش لبيبى گويد : شعر
گر چه زر دست همچو زر پشيز * يا سفيدست همچو سيم ارزيز

انداز

- يعنى افكنده و امر بافكندن و بمعنى مقدار و مقياس چيزى كه اندازه نيز « 9 » گويند نيز آمده . مثالش حكيم اسدى فرمايد : بيت
تو هستى زن و ، مرد من ، پس نخست * زمن بايد انداز فرهنگ جست
« 4 » و در فرهنگ بمعنى قصد و حمله نيز آورده .

افروز

- يعنى روشن كننده . و امر بروشن كردن . مثال هر دو معنى ابو عاصم گويد :
هامش
( 1 ) « ن » : بر . ( 2 ) در « س » اين كلمه نيست از « ن » است و على الظاهر اين معنى بايد بدنبال معنى لغت قبل مىآمد و يا از اين لغت جدا مىشد و در برهان قاطع لغت ابريز و معنى زر خالص نيست . ( 3 ) « س » : آن ( متن از « ن » است ) . ( 4 ) ازين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 5 ) « ن » . . . و اسب را بانگيزد بود : « س » : . . . در آورده . ( متن از « ط » است ) . ( 6 ) اين شاهد از « س » است . ( 7 ) در شاهنامه : شبى ديرياز . ( 8 ) اين لغت از « س » است . ( 9 ) كلمه از « ط » است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 44 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )