خرگوشك
- مصغر خرگوش - و نيز نام گياهى است قابض .
خاشاك « 1 »
- معروف « 21 » و خاشه نيز به اين معنى است . حكيم انورى گويد :
آن ابر دست تست كه خاشاك سيل او * تاريخ عهد آذر و نيسان و بهمن است
خسك
- معروف « 22 » و ديگر آنچه از آهن سازند و در پاى قلعهها ريزند و آن را سيالخ نيز گويند . شيخ نظامى گويد :
بيت
خسك بر گذرگاه كين ريختند * نقيبان خروشيدن « 2 » انگيختند
و ( بضم خاء و سكون سين ) در فرهنگ بمعنى تاخير و درنك آورده « 23 » و به اين بيت زراتشت بهرام تمسك نموده :
بيت
بشاگرد آنگى گفتا كه بىخسك * بخوان بر وى كنون گفتار يك نسك
و ( بكسر خاء ) گل معصفر باشد كه كاژيره « 3 » نيز گويند :
خنك
- يعنى سرد كه به عربى بارد گويند .
مثالش پوربهاى جامى گويد :
بيت
بينى آن سبيل كه در خورد ريش تست * تضمن كنم ز بهر تو كون پارهء خنك
و نيز بمعنى خوشا باشد كه به عربى طوبى گويند « 4 » مثالش شيخ سعدى گويد « 24 » :
بيت « 5 »
نيك و بد چون همىببايد مرد * خنك آنكس كه گوى نيكى برد * .
خايسك
- مطراق آهنگر باشد يعنى پتك كوچك كه چكش نيز گويند . مثالش « 6 » شهنامه :
بيت
بپولاد خايسك آهنگران * فرو برده مسمارهاى گران
هامش
( 1 ) « الف » « س » ( در متن ) : خسك . ( متن از « غ » و « ب » و « ن » و حاشيهء « س » است ) .
( 2 ) « س » خروشند .
( 3 ) : كاژير .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) كلمه در « س » نيست .
( 6 ) كلمه از « ن » و « ب » است .
( 21 ) يعنى ساق علف و چوب و ريزههاى باريك و خار و خس با خاك آميخته .
( 22 ) يعنى خس و خاشاك .
( 23 ) در برهان بمعنى مطلق وقت نيز هست .
( 24 ) در برهان بمعنى آسانى نيز هست و با اول مضموم و سكون ثانى باشد و عاشق زار بى خود در عاشقى سخت را گويند و نفتح اول به ذاتى وند بفسى را مىگويند و با اول مكسور هر چيز كه آن سفيد باشد عموما و اسپ موى سفيد را گويند خصوصا .