از جگر تنور شرق امر تو مىبرآورد * قرصهء زر مغربى از پس سيمگون خپك
خرچلوك
- [ بفتح خاء و جيم فارسى و سكون راى مهمله و ضم لام ] گياهى است كه شير زنان را افزايد و آن را خروك نيز گويند ايضا منه « 21 » و بجاى [ لام كاف ] « 22 » نيز به نظر رسيده .
خرك
- [ بفتح خاء و راء ] تخته كه واجب التعزيز « 1 » را بر آن خسثانند و دره زنند و نيز خرك طنبور « 2 » . مثل اين معنى امير خسرو گويد .
بيت
زهره كشيده پيشش گاو خود و خرك را * بگشاده از بريشم بگذاشته بنا را
و در نسخهء حليمى مسطور است كه ، خرك مصغر خر . و نيز كرمى باشد كه پاى كوتاه و دستهاى دراز دارد « 3 » و نيز چوبى كه هيمهشكن در زير هيمه گذارد در حين شكستن و در يكى از نسخ مخفف خارو نيز باشد كه قسمى از خرماست چنان كه اسحاق گويد :
بيت « 4 »
نخود و كشمش و پسته خرك و ميده * قصب و انجير ترو سرمش اسپيد بيار
و بمعنى آن سه چوب كه بر پاى هر يكى غلطكى وضع كنند تا اطفال به آن رفتن آموزند نيز آمده « 23 » و ديگر بمعنى چوبكين مرقوم « 5 » آمده يعنى تخته كه بر آن دانه از بنيه جدا كنند و در تحفة السعادة بمعنى آنچه بدان ديوار را سوراخ كنند نيز آمده - و بمعى آن سه پايه كه هر دو سر كارگاه نقشدوزى بر آن گذارند در وقت كار كردن نيز آمده . « 24 »
خشتك
- مصغر خشت و نيز آن پارهء مربع كه در زير بغل جامه دوزند . مثال اين معنى خواجه سلمان گويد :
بيت
خشت ايوانش بر صدره گردون خشتك * طرز بنيانش بر دامن آفاق طراز
و در فرهنگ بمعنى آئينهء زانو نيز آمده و به اين بيت على فتحى متمسك شده كه :
بيت « 3 »
بىرضايت هر كه پويد يك قدم * خشتك زانوى او بركنده باد
هامش
( 1 ) « س » « الف » : التعزيز . ( متن از « غ » و « ب » و « ن » است ) .
( 2 ) « ب » افزوده : و نيز گويند .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) كلمه از « ن » است .
( 5 ) كلمه از « ب » و « ن » است .
( 21 ) يعنى از نسخهء ميرزا .
( 22 ) يعنى : خرچكوك
( 23 ) امروز آن را روروئك گويند .
( 24 ) در برهان معنى دهى از ولايت فارس بهشت فرسخى شيراز . و سه پايهء زرگران و بنايان نيز هست .