خنبك
- ( بضم خا و سكون نون و فتح با ) در نسخهء ميرزا جامهء درشت خشن كه درويشان پوشند « 1 » و در يكى از نسخ همان خمك مرقوم باشد به دو معنى بمعنى دست بر دست زدن و بمعنى دف خرد . و ( بضم باء ) نام قريهايست از قرى بدخشان * .
خدوك
- ( بفتح خاء و ضم دال مهمله ) در نسخهء حسين « 2 » وقائى بمعنى طيره و خشمناك باشد و اين بيت حكيم عنصرى آورده كه :
بيت
هر كه بر درگه ملوك بود * از چنين كارها خدوك بود
و گفته كه در اين زمان ( بضم خاء ) مستعمل است اما در تحفه بمعنى رشك و رسد و خشم آمده و در رسالهء ميرزا بمعنى غصه و اين معانى پصواب اقرب است و مويد اين قول اين بيت است كه :
بيت « 3 »
از حسد فتح تو خصم تو پى كرد اسب * همچو جحى كز خدوك چرخهء مادر شكست
و بخاطر اين ضعيف مىرسد كه آن بيت عنصرى كه پيش از اين مرقوم شد چنين باشد گه : ع از چنين كار با خدوك بود . نه : از چنين كارها خدوك بود .
و حسين وفائى ( باء ) را ( هاء ) خوانده باشد زيرا كه در هيچ نسخه بمعنى خشمناك نيامده « 21 » و خدك ( بحذف واو ) نيز به نظر رسيده « 22 » چنان كه « 4 » پور - بهاى جامى گويد :
بيت
از كون پارهء تو مرا كير در گله * و ز موى مقعد تو مر خايه در خدك
« 5 » و بمعنى آن حالتى كه از خاريدن زير بغل « 6 » و امثال آن مردم را دست دهد نيز آمده * « 23 » .
خوك
- ( بفتح خاء و ضم واو ) خيو باشد يعنى آب دهن « 24 » . مثالش پوربهاى جامى گويد :
بيت
از خشك تول درد اگر كرد مقعدت * تر كن بمال بر در كون پارهء خوك
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است .
( 4 ) اصل چنانچه .
( 5 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) « س » . زيدو .
( 21 ) در برهان بمعنى پراونده و پريشان شدن طبيعت از امور ناملايم و بمعنى خجلت و شرمسارى و آزردگى و غصهء بىجا نيز هست .
( 22 ) در برهان خدك به اين معنى نيست بلكه معنى مطلق پل خراه از سنگ و خشت بر روى رودخوا
با چوب و خاك بر روى جوى دارد .
( 23 ) در تركى خدك بكسر اول و دوم هنوز به اين معنى مستعمل است و ظاهرا وارد تركى شده است .
( 24 ) اين لغت به اين شكل در برهان ليت .