خرسنك
- سنگى بغايت بزرگ و كسى را كه ميان طالب و مطلوب مانع باشد نيز گويند .
مثال معنى اول جام چم :
بيت « 1 »
تا دلت را ز غير او رنگست * پيس راهت ز شرك خرسنگست
و بهر دو معنى مسعود سعد نيز گويد :
بيت « 2 »
اول بميان ما بهنگام كنار « 3 » * گر تار قصب بودى بودى دشوار
و اكنون بميان ما دواى يكدله يار * فرسنك دويست گشت و خرسنك هزار
« 4 » خيك
- [ بكسر خاء ] پوست گوسفندى كه درست كنده باشند و دباغت كرده و آب شراب و غير هما در آن كنند و غير دباغت كرده را نيز گويند « 21 » مثالش انورى گويد :
موى برخيگ « 5 » دميده ز حسد تيغ زنست * تا بخلوت لب خم بر لب بنت العنب است
خوك
- جانورى معروف كه نر « 6 » او را گراز گويند و به عربى خنزير گويند . مثالش سراج الدين راجى گويد :
شعر
درين بيشه خوگيست مردار خوارى * كه از نسبتش خوك را هست عارى
و در فرهنگ نام مرضى كه در گلو پيدا شود نيز باشد و از آن گرها بهم رسد و به عربى خنزير گويند و اكثر بصيغهء جمع خوانند كه خنازير باشد *
خلنك
- [ بعد از خاء لام به وزن درنك ] همان خلنج مرقوم يعنى ابلق و دو رنك . مثالش استاد منوچهرى فرمايد :
شعر
تا بر آيد لخت لخت از كو ميغ ماغگون « 7 » * آسمان آس گون گردد زرنك او خلنك
و در فرهنگ [ بكسر خاء و لام ] نشكنج باشد يعنى گرفتن بدن كسى را به ناخن .
خشنك
- بمعنى كچلى باشد و بمعنى كچل نيز به نظر رسيده چنان كه سوزنى فرمايد « 1 » :
بيت
شد مير رود نيل و چو در آب « 8 » غرق شد * خاشاكوار بر سر آب آمد آن خشنك
خدنك
- چو بيست سخت و هموار . مثالش اسدى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) « س » « الف » : كنار . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : خنك .
( 6 ) « س » : بز .
( 7 ) كلمه را « الف » در حاشيه دارد .
( 8 ) در ديوان : نيل .
( 21 ) اين لغت در برهان نيست .