بيت
همه سينهء كوه بيد و خدنك * همه بيشه گردش ز رويرو زرنك
و از آن تير سازند و بكثرت استعمال آن تير را خدنك گويند . چنان كه خلاق المعانى گويد :
شعر « 1 »
بسوى مردمك چشم دشمنت نرمك * پيامهاى درشت آورد زبان خدنك
وزين نيز كنند « 2 » مثالش فردوسى گويد :
بيت
ببند كمربندش آورد چنك * جدا كردش از پشت زين خدنك
خنك
- [ بضم خا و سكون نون ] عاشقى « 3 » عظيم را گويند و در فرهنگ بمعنى گوشه و كنج نيز آمده « 21 » .
خنك
- [ بكسر خاء ] اسب سفيد رنك را گويند مثالش سراج الدين راجى گويد :
( بيت )
بسكه خون ريزد به تيغ آب رنك * خنك او در زير ران اشقر شدست
و بعضى مطق سيفد نيز آمده چنان كه « 4 » شاعر گويد :
بيت
خداى تيغ ترا در ازل بزاغ نمود * ز بيم تيك تو نازاده خنگ « 1 » شد سر ازل
و حكيم فردوسى نيز گويد :
شعر « 1 »
يكى ماديان تيز بگذشت خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ
مع اللام
خرچال
- مرغكى باشد كبود فام كه بيشتر در آب باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
باهتمام كند هر زمان عقاب عقاب * بعهد معدلت او كبوتر و خرچال
و استاد زينبى « 5 » نيز گويد :
هميشه در فزع از وى سپاههاى ملوك * چناق كجا « 6 » بنواحى عقاب بر خرچال
خول
- [ بضم خاء و سكون واو ] چكاوك
هامش
قلم نوشتن چيزها و نامى از نامهاى شراب و جامهء چرمين و كار سربراه نرده نيز هست .
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) « س » : كو كنند با « ب » : گويند .
( 3 ) « ب » « ن » . عاشق .
( 4 ) اصل چنانچه .
( 5 ) « س » : خشك :
( 6 ) بجز « س » : زينبى .
( 7 ) كلمه در « س » نيست .
( 21 ) در برهان معنى عاشق زار و عاشقى سخت هر دوست رجوع بلغت خنك شود .
( 22 ) در برهانست كه خرچال بزرك از جنس هوبره آن را تو قدرى گويند تركان و برخى گويند مرغى است آبى و كبود رنك و بزرك كه تركان دقداق گويند و بعضى آن را سرخاب و ميش و مرغ گفتهاند .