تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
شعر
زشت بايد ديد و انگاريذ خوب * زهر بايد خورد و « 1 » انگار يذقند .

آغازيذ

- يعنى ابتدا كرد . مثالش مولوى معنوى فرمايد : شعر
چون سماع آمد ز اول تا كران * مطرب آغازيذ يك لحن « 2 » گران

اوگنيذ

- همان اوگند مرقوم . مثالش هم او « 21 » گويد : شعر
حاجت آوردش بغفلت سوى من * او گنيذش مو كشان در كوى من
اوژنيذ نيز به اين معنى است .

اوژنذ

- [ بفتح نون ] يعنى اندازد . مثالش جوهرى زرگر گويد : شعر
شمشير تو شير اوژند ، پرتاب تو پيل افكند * يك حملهء تو بركند ، بنياد صد حصن حصين
اوگند نيز گويند .

استارباذ

- استراباد را گويند . مثالش منوچهرى گويد : شعر
تا طرب و مطربست مشرق و تا مغربست « 3 » * تا يمن و يثربست آمل و استارباذ
بنشين خورشيدوار مى خور جمشيدوار * فرخ و اميدوار چون پسر كيقباذ
و فخر الدين گرگانى « 4 » نيز گويد : شعر
چو برخيزد ز خواب بامدادى * زمن خواهد حرير استار بادى

آليزذ

- « 5 » [ بلام و زاى معجمه ] به وزن آميزد يعنى اسپ و استر برجهد . مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر
نفس چون سير گشت بستيزد * تو سن آسا بهر سو آليزد

اشنوذ

- « 5 » [ بضم همزه ] يعنى شنيد . مثالش عراقى گويد : شعر
پروانه چو ذوق سوختن يافت * نبود بشعاع شمع خشنوذ
اين حالت اگر عجب نمايد * بشنو ز من ار توانى اشنود

استانيذ

- [ بكسر همزه و نون ] يعنى باز داشت . مثالش مولوى معنوى « 6 » فرمايد : شعر
مركب استانيذ و پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد

آغارذ

- « 5 » [ بفتح راء مهمله ] يعنى سرشته كند و مركب سازد . اين يمين گويد : شعر
بسكه گردون را خوش آمد شربت گفتار من * در گلاب ديده هردم چون شكر آغاردم
و « 4 »

آچارذ

[ بجيم فارسى ] نيز به اين معنى است . مثالش بعد از اين در آچار مىآيد .

آرذ

- يعنى تواند . و مختصر آورد .

آغالذ

- [ بمد الف و فتح لام ] يعنى بر جنگ تيز كند و بشوراند . مثالش مسعود سعد گويد : شعر
مطربان را بهم بر آغالذ * وز ميانه سبك برون كالذ « 22 »

آشميذ

- [ به وزن آرميد ] مختصر آشاميد باشد « 7 » . مثالش شيخ نظامى گويد : شعر
خوشدل شد و آرميذ با او * هم خورد و هم آشميذ با او

انگژد

- [ بكاف و زاى فارسيتين به وزن
هامش
( 1 ) در اصل بىواو عطف . ( 2 ) در مثنوى : ضرب . ( 3 ) « ن » : تا طرب مطربست مشرق تا مغربست ؛ « س » . . . مشرق يا مغربست . ( متن از ديوان منوچهرى مصحح اينجانب است ) . ( 4 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 5 ) اين لغت از « س » است . ( 6 ) « س » : مثنوى . ( 7 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) يعنى : مولوى . ( 22 ) كالد ، گريزد .