شعر
زشت بايد ديد و انگاريذ خوب * زهر بايد خورد و « 1 » انگار يذقند .
آغازيذ
- يعنى ابتدا كرد . مثالش مولوى معنوى فرمايد :
شعر
چون سماع آمد ز اول تا كران * مطرب آغازيذ يك لحن « 2 » گران
اوگنيذ
- همان اوگند مرقوم . مثالش هم او « 21 » گويد :
شعر
حاجت آوردش بغفلت سوى من * او گنيذش مو كشان در كوى من
اوژنيذ نيز به اين معنى است .
اوژنذ
- [ بفتح نون ] يعنى اندازد . مثالش جوهرى زرگر گويد :
شعر
شمشير تو شير اوژند ، پرتاب تو پيل افكند * يك حملهء تو بركند ، بنياد صد حصن حصين
اوگند نيز گويند .
استارباذ
- استراباد را گويند . مثالش منوچهرى گويد :
شعر
تا طرب و مطربست مشرق و تا مغربست « 3 » * تا يمن و يثربست آمل و استارباذ
بنشين خورشيدوار مى خور جمشيدوار * فرخ و اميدوار چون پسر كيقباذ
و فخر الدين گرگانى « 4 » نيز گويد :
شعر
چو برخيزد ز خواب بامدادى * زمن خواهد حرير استار بادى
آليزذ
- « 5 » [ بلام و زاى معجمه ] به وزن آميزد يعنى اسپ و استر برجهد . مثالش سراج الدين راجى گويد :
شعر
نفس چون سير گشت بستيزد * تو سن آسا بهر سو آليزد
اشنوذ
- « 5 » [ بضم همزه ] يعنى شنيد . مثالش عراقى گويد :
شعر
پروانه چو ذوق سوختن يافت * نبود بشعاع شمع خشنوذ
اين حالت اگر عجب نمايد * بشنو ز من ار توانى اشنود
استانيذ
- [ بكسر همزه و نون ] يعنى باز داشت . مثالش مولوى معنوى « 6 » فرمايد :
شعر
مركب استانيذ و پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
آغارذ
- « 5 » [ بفتح راء مهمله ] يعنى سرشته كند و مركب سازد . اين يمين گويد :
شعر
بسكه گردون را خوش آمد شربت گفتار من * در گلاب ديده هردم چون شكر آغاردم
و « 4 »
آچارذ
[ بجيم فارسى ] نيز به اين معنى است . مثالش بعد از اين در آچار مىآيد .
آرذ
- يعنى تواند . و مختصر آورد .
آغالذ
- [ بمد الف و فتح لام ] يعنى بر جنگ تيز كند و بشوراند . مثالش مسعود سعد گويد :
شعر
مطربان را بهم بر آغالذ * وز ميانه سبك برون كالذ « 22 »
آشميذ
- [ به وزن آرميد ] مختصر آشاميد باشد « 7 » . مثالش شيخ نظامى گويد :
شعر
خوشدل شد و آرميذ با او * هم خورد و هم آشميذ با او
انگژد
- [ بكاف و زاى فارسيتين به وزن
هامش
( 1 ) در اصل بىواو عطف .
( 2 ) در مثنوى : ضرب .
( 3 ) « ن » : تا طرب مطربست مشرق تا مغربست ؛ « س » . . . مشرق يا مغربست . ( متن از ديوان منوچهرى مصحح اينجانب است ) .
( 4 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 5 ) اين لغت از « س » است .
( 6 ) « س » : مثنوى .
( 7 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) يعنى : مولوى .
( 22 ) كالد ، گريزد .