تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
بيت
اگر اين چيستان تو بگشائى * گوى دانش ز موبدان ببرى

چدن

- مختصر چيدن باشد . مثالش فخر گرگانى گويد « 1 » : شعر
هر آنگاهى كه دارى گل چدن كار * روا باشد كه دستت را خلد خار

چرديدن

- « 21 » [ به راء و دال مهملتين به وزن ترسيدن ] چاره جستن و دويدن باشد . مثالش شاكر بخارى گويد : بيت
يكى دانش‌پژوهى داشت گربز * بچرديدن نگشته هيچ عاجز

چوخيدن

- [ به خاى معجمه . به وزن كوشيدن ] بمعنى لغزيدن و افتادن باشد « 22 » .

چندن

- به وزن و معنى صندل باشد . مثالش سيد حسن غزنوى گويد : بيت
درد سرم مباد و اگر باشدم فلك * آرد ز مه گلاب و ز خورشيد چندنم
و در فرهنگ چندان نيز آمده [ بزيادهء الف ] .

چرنگيدن « 2 »

- آواز كردن گرز هنگام زدن و امثال آن . حكيم فردوسى گويد : بيت
چرنگيدن گرزهء گاو چهر * تو گفتى همى كوه بارد سپهر

چونان

- يعنى چنان . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : بيت
گشت قصر بندگانش قلعه‌هاى شاه هند * قصرهاى قيصران روم هم چونان بود
و چنون نيز گويند . مثالش فخر الدين گرگانى گويد : بيت
نگويم كس « 3 » چنين « 4 » باد او چنون « 5 » باد * همى گويم چو من زار و زبون باد

چونين

- يعنى چنين . مثالش اسدى گويد : بيت
چنين بود گيتى و چونين بود * گهش مهربانى گهى كين بود

چريدن

- يعنى خوردن مطلقا خواه انسان و خواه غير . مثالش لامعى جرجانى گويد : بيت
چريدن همه خلق از چميدست مدام * تو نيز تا نچمى همچو ديگران نچرى

چربيدن

- « 6 » يعنى غالب و افزون آمدن و فزودن .

چفسيدن

- به وزن و معنى چسبيدن باشد و چوسيدن نيز گويند و در فرهنگ چپسيدن [ بعد از جيم باى فارسى ] نيز به نظر رسيده .

چاميدن

- بمعنى تبول باشد يعنى شاشيدن .
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد از « ب » است . ( 2 ) « س » : چرتكيدن . ( 3 ) « الف » : كش . ( 4 ) « س » : حنن ؛ « ب » : چه من . ( 5 ) « س » : جنون . ( 6 ) اين لغت و شرح آن از « س » است . ( 21 ) در برهان چرويدن با واو آمده است . ( 22 ) در برهان بمعنى كوشيدن و ستيزه كردن نيز آمده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 400 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )