بيت
اگر اين چيستان تو بگشائى * گوى دانش ز موبدان ببرى
چدن
- مختصر چيدن باشد . مثالش فخر گرگانى گويد « 1 » :
شعر
هر آنگاهى كه دارى گل چدن كار * روا باشد كه دستت را خلد خار
چرديدن
- « 21 » [ به راء و دال مهملتين به وزن ترسيدن ] چاره جستن و دويدن باشد . مثالش شاكر بخارى گويد :
بيت
يكى دانشپژوهى داشت گربز * بچرديدن نگشته هيچ عاجز
چوخيدن
- [ به خاى معجمه . به وزن كوشيدن ] بمعنى لغزيدن و افتادن باشد « 22 » .
چندن
- به وزن و معنى صندل باشد . مثالش سيد حسن غزنوى گويد :
بيت
درد سرم مباد و اگر باشدم فلك * آرد ز مه گلاب و ز خورشيد چندنم
و در فرهنگ چندان نيز آمده [ بزيادهء الف ] .
چرنگيدن « 2 »
- آواز كردن گرز هنگام زدن و امثال آن . حكيم فردوسى گويد :
بيت
چرنگيدن گرزهء گاو چهر * تو گفتى همى كوه بارد سپهر
چونان
- يعنى چنان . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
بيت
گشت قصر بندگانش قلعههاى شاه هند * قصرهاى قيصران روم هم چونان بود
و چنون نيز گويند . مثالش فخر الدين گرگانى گويد :
بيت
نگويم كس « 3 » چنين « 4 » باد او چنون « 5 » باد * همى گويم چو من زار و زبون باد
چونين
- يعنى چنين . مثالش اسدى گويد :
بيت
چنين بود گيتى و چونين بود * گهش مهربانى گهى كين بود
چريدن
- يعنى خوردن مطلقا خواه انسان و خواه غير . مثالش لامعى جرجانى گويد :
بيت
چريدن همه خلق از چميدست مدام * تو نيز تا نچمى همچو ديگران نچرى
چربيدن
- « 6 » يعنى غالب و افزون آمدن و فزودن .
چفسيدن
- به وزن و معنى چسبيدن باشد و چوسيدن نيز گويند و در فرهنگ چپسيدن [ بعد از جيم باى فارسى ] نيز به نظر رسيده .
چاميدن
- بمعنى تبول باشد يعنى شاشيدن .
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد از « ب » است .
( 2 ) « س » : چرتكيدن .
( 3 ) « الف » : كش .
( 4 ) « س » : حنن ؛ « ب » : چه من .
( 5 ) « س » : جنون .
( 6 ) اين لغت و شرح آن از « س » است .
( 21 ) در برهان چرويدن با واو آمده است .
( 22 ) در برهان بمعنى كوشيدن و ستيزه كردن نيز آمده است .