چرندو « 1 »
- [ بفتح جيم و راى مهمله و سكون نون و ضم دال مهمله ] استخوان نرم كه بر سر شانه باشد مانند استخوان گوش و آن را چرنده نيز گويند و به عربى غضروف خوانند .
چغو
- نوعيست از جغد در تحفه اما حسين وفائى بمعنى گنجشك آورده و گفته كه در خراسان گنجشك را چغوك مىگويند . مثالش استاد ابو شكور گويد :
بيت
اگر بازى اندر چغوكم « 2 » نگر * و گر باشهاى سوى بطان مپر
چامهگو
- يعنى غزلخوان « 21 » . مثالش شهنامه :
بيت
يكى چامهگو و يكى چنگزن * يكى پاى كوبد شكن بر شكن
چشمآرو
- [ بمد الف و ضم راى مهمله ] چيزى كه براى دفع چشم زخم بر بامهاى خانهها « 3 » وضع كنند . خلاق المعانى گويد :
بيت
بحر دست تو بهر چشم آرو * شايد ار بر كشد هزار چو نيل
و شيخ آذرى نيز « 4 » فرمايد :
بيت
اوليا را كه هست حسن نكو * از ملامت كنند چشمآرو
چاكشو
- [ به سكون كاف و ضم شين ] در تحفه و نسخهء حسين وفائى دانهاى باشد سياه و گرد كه با كافور بسايند و در چشم كشند اما شمس فخرى به [ خاء ] « 22 » آورده و اين اصحست و گفته :
بيت
اعظم جمال دنيى « 5 » و دين شهريار ملك * اى خاك درگهت را آثار خاكشو « 6 »
و استاد منجيك نيز گويد :
بيت
جود تو سود دارر بر علت نياز * چونان كه سود دارد بر چشم چاكشو « 7 »
و در نسخهء حليمى [ به جيم و خاء ] هر دو آمده « 8 » اما در كتب طبى چاكسو [ بسين مهمله ] بمعنى شام مذكورست و [ به خاء و شين « 9 » معجمه « 22 » ] دوايى ديگرست كه براى سرعت بروز آبله و سرخجه مىخورند و آن تخم خوب گلانست * .
چچو
- [ بضم هر دو جيم ] در فرهنگ بمعنى پستان باشد .
چاهجو
- همان چاهيوز كه گذشت .
مثالش خلاق المعانى گويد :
هامش
( 1 ) « س » چروند .
( 2 ) « س » چغو كمكم .
( 3 ) كلمه از « ب » است .
( 4 ) كلمه از « ن » و « ب » است .
( 5 ) « غ » : دينى ؛ « س » « الف » و « ب » : دنيا ( متن از « ب » است ) .
( 6 ) « بجز » « ن » : چاكشو .
( 7 ) « ن » : خاكشو .
( 8 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 9 ) « س » سين .
( 21 ) در برهان بمعنى شاعر و سخنگوى و بمعنى كسيست كه غزلى را بآواز خوش بخواند .
( 22 ) يعنى :
خاكشو .