تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣

چرندو « 1 »

- [ بفتح جيم و راى مهمله و سكون نون و ضم دال مهمله ] استخوان نرم كه بر سر شانه باشد مانند استخوان گوش و آن را چرنده نيز گويند و به عربى غضروف خوانند .

چغو

- نوعيست از جغد در تحفه اما حسين وفائى بمعنى گنجشك آورده و گفته كه در خراسان گنجشك را چغوك مىگويند . مثالش استاد ابو شكور گويد : بيت
اگر بازى اندر چغوكم « 2 » نگر * و گر باشه‌اى سوى بطان مپر

چامه‌گو

- يعنى غزلخوان « 21 » . مثالش شهنامه : بيت
يكى چامه‌گو و يكى چنگ‌زن * يكى پاى كوبد شكن بر شكن

چشم‌آرو

- [ بمد الف و ضم راى مهمله ] چيزى كه براى دفع چشم زخم بر بامهاى خانه‌ها « 3 » وضع كنند . خلاق المعانى گويد : بيت
بحر دست تو بهر چشم آرو * شايد ار بر كشد هزار چو نيل
و شيخ آذرى نيز « 4 » فرمايد : بيت
اوليا را كه هست حسن نكو * از ملامت كنند چشم‌آرو

چاكشو

- [ به سكون كاف و ضم شين ] در تحفه و نسخهء حسين وفائى دانه‌اى باشد سياه و گرد كه با كافور بسايند و در چشم كشند اما شمس فخرى به [ خاء ] « 22 » آورده و اين اصحست و گفته : بيت
اعظم جمال دنيى « 5 » و دين شهريار ملك * اى خاك درگهت را آثار خاكشو « 6 »
و استاد منجيك نيز گويد : بيت
جود تو سود دارر بر علت نياز * چونان كه سود دارد بر چشم چاكشو « 7 »
و در نسخهء حليمى [ به جيم و خاء ] هر دو آمده « 8 » اما در كتب طبى چاكسو [ بسين مهمله ] بمعنى شام مذكورست و [ به خاء و شين « 9 » معجمه « 22 » ] دوايى ديگرست كه براى سرعت بروز آبله و سرخجه مىخورند و آن تخم خوب گلانست * .

چچو

- [ بضم هر دو جيم ] در فرهنگ بمعنى پستان باشد .

چاهجو

- همان چاهيوز كه گذشت . مثالش خلاق المعانى گويد :
هامش
( 1 ) « س » چروند . ( 2 ) « س » چغو كم‌كم . ( 3 ) كلمه از « ب » است . ( 4 ) كلمه از « ن » و « ب » است . ( 5 ) « غ » : دينى ؛ « س » « الف » و « ب » : دنيا ( متن از « ب » است ) . ( 6 ) « بجز » « ن » : چاكشو . ( 7 ) « ن » : خاكشو . ( 8 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 9 ) « س » سين . ( 21 ) در برهان بمعنى شاعر و سخنگوى و بمعنى كسيست كه غزلى را بآواز خوش بخواند . ( 22 ) يعنى : خاكشو .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 403 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )