جرهباز
- باز سفيد را مىگويند . بعضى گويند باز نر باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت « 1 »
بر اوج فلك چون پرد جرهباز * كه بر شهپرش بستهاى سنگ آز
و جره بمعنى جلد و چابك و نوچه و جوان نيز به نظر رسيده .
جاليز
- خربزه زار باشد و بعضى ترهزار را نيز گويند .
مع السين
جرس
- [ بفتحتين ] در فرهنگ بمعنى زندان باشد . مثالش اين بيت زراتشت بهرام را آورده :
بيت
مشو هيچ ناخوانده مهمان كس * مكن بر دل خويش گيتى جرس
و به عربى زنگ را گويند و [ به وزن درس « 2 » ] بمعنى صدايى آورده كه از بر هم خوردن دو چيز بر آيد و به اين بيت فخر گرگانى متمسك شده :
شعر
شده از جرس رها دايه آگاه * شنيسد آواز رگاه شهنشاه
و درويس و رامين بتشديد راء [ « 3 » آورده به اين عنوان كه :
« شده از جرس در « 4 » دايه آگاه »
و ظاهرا كه اين اصحست . اما به عربى جرس [ بفتح جيم و سكون راء ] بمعنى آواز نرم آمده و احتمال اين نيز دارد كه عربى باشد .
مع الشين
جاش
- خرمن غله را گويند كه به عربى صبره خوانند . مثالش حكيم سوزنى گويد :
شعر « 5 »
هر كه تخم كين شه كارد چو وقت جاش گشت * جاش بردارنده را دست اجل كيال باد
جش
- [ بفتح ] مهرهء كبود كه از آبگينه سازند و بدفع چشم زخم بر اطفال بندند : مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت
جش اگر چه برنگ فيروزه است * فر فيروزه نيست اندر جش
جغش
- [ بفتح جيم و غين ] همان جغشت « 6 » مرقوم « 21 » .
جخش
- [ به وزن رخش ] علتى كه از گلو مانند بادنجان بر آيد و درد نكند و اگر ببرند بيم هلاكت باشد و اكثر مردم گيلان و فرغانه را باشد « 22 » .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
بنه دبهاى در ميان پاى خصم * كه بر گردنش بست ايام جخش
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) بجز « ن » : ورش .
( 3 ) « س » : بتشديد .
( 4 ) « ب » : جرس درها ؛ « س » :
جرس درا . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 5 ) كلمه از « ن » است .
( 6 ) « س » : حفشت .
( 21 ) يعنى سبزى و ترهء صحرايى .
( 22 ) در برهان بمعنى شپره بزرگ نيز هست . رجوع به جحج شود .