تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١

جودر

- [ بدال مهمله . به وزن كوثر ] در فرهنگ بمعنى گاو باشد و اين بيت منوچهرى را مثال آورده : بيت
نه نافه فتالد همه « 1 » آهويى * نه عنبر فشاند همه « 1 » جودرى
و بمعنى گياهى كه در ميان كشت جو و گندم رويد و دانهء ريزه بار او باشد نيز آمده « 21 » .

جزدر

- [ به زاى معجمه و دال مهمله . به وزن افسر ] بقيهء دنبهء گداخته باشد « 22 » .

جور بور

- [ بعد از راى مهمله باى موحده به وزن روز كور ] تذرو باشد . كذا فى الشرفنامه و جور [ بضم جيم ] نيز به اين معنى است اما در فرهنگ به [ جيم فارسى « 23 » ] آورده . مثال جور را « 2 » اين بيت سوزنى آورده : بيت
پرى ديدار « 3 » حورى نارون قد « 4 » * درى رفتار چورى ياسمين خد

جويبار

- كنار جوى . و آنجا كه جوى بسيار باشد « 24 » . مثالش شرف الدين [ صاحب ] « 5 » و صاف فرمايد : بيت
در جويبار روضهء ايام تا منم * سر سبز و تازه هيچ نهالى نيافتم
و

جوبار

- بحذف ياء نيز به نظر رسيده چنان كه مولوى مثنوى گويد « 6 » : بيت
يكى جوبار روحانى كه جانها جان از و يابند * شده حاكم بكليت بر آن جوبار شمس الدين

جغر

- [ بغين « 7 » معجمه . به وزن قعر ] فارسى قوميست و مراد از آن جانوريست كه در آب مىباشد و فارسيان وزغ گويند و خراسانيان غوك و بعضى بلاد پك گويند « 8 » .

جانوسار و مانوسار « 9 »

- هر دو كشنده‌هاى داراى بن داراب .

جيپور

- [ بكسر جيم و ضم باى فارسى ] نام ملوك هند « 25 » مثالش خواجوى كرمانى فرمايد : بيت
كله دارى ز درگاه تو فغفور * كمربندى ز درگاه تو جيپور

جانشكر

- [ به سكون نون و كسر شين معجمه و فتح كاف تازى ] شكار كنندهء جان باشد « 26 » مثالش عبد الواسع فرمايد : بيت
گهى خونم بدان زلف دو تاى پر شكن ريزد * گهى خوابم بدان چشم سياه جان شكر بندد

جنگار

- [ به وزن زنگار ] خرچنگ باشد كه او را پنجپايه و پنجپايك نيز گويند و
هامش
( 1 ) همه جا : همى . ( متن از ديوان منوچهرى است ) . ( 2 ) ظاهرا : چوررا . ( 3 ) « الف » . ديد از . ( 4 ) « س » : شد . ( 5 ) كلمه در حاشيهء « الف » است . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 7 ) « س » : به عين . ( 8 ) شرح لغت . از « ب » است در نسخ ديگر آمده : غوك باشد كذا فى الادات . ( اما صحيح چغز است ) . ( 9 ) اين لغت و شرح آن از « ن » است ( اما صحيح جانو سيارست و ماهيار . ) ( 21 ) در برهانست كه آن را به عربى طمج مىگويند . ( 22 ) در برهان بمعنى دنبه برشته است . ( 23 ) يعنى : چور . و در برهان نيز فقط چور آمده است . ( 24 ) در برهان معنى جوى بزرگ كه از جويهاى كوچك بهم رسيده باشد نيز دارد ( 25 ) اين لغت در برهان نيست . ( 26 ) در برهان معنى معشوق و مطلوب نيز دارد .