تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
و به [ جيم فارسى « 21 » ] نيز به نظر رسيده « 22 »

جوذر

- [ بذال معجمه . به وزن كوثر ] يعنى جوبجو « 1 » كذا فى المؤيد . « 23 »

مع الزاء

جواز

- [ به وزن گراز « 2 » ] هاون و گروهى سيركوبه نيز گويند . و بتازى مهراس . خوانند مثالش شمس فخرى گويد : بيت
شهى كه باشد در مطبخ معالى او * عمود محور دسته و جود و مهر جواز
و « 3 » در فرهنگ بمعنى معصر نيز باشد كه بدان روغن از حبوبات گيرند و « 4 » شيره از نيشكر و انگور و امثال اينها گيرند « 24 » چنان كه امير خسرو گويد : بيت
جاى تنبول همى خوردى كنجارهء تلخ * پر ز كنجاره دهانش چو جواز از روغن
و هم او فرمايد « 25 » : بيت
كنجد كه ز كام آسيا جست * اندر لگد جواز شد پست

جلويز

- [ به لام و واو « 5 » . به وزن برخيز ] مفسد و غماز باشد . مثالش طاهر فضل گويد : بيت
روا نبود بزندان و بند بسته تنم * مگر ز زلفك مشكين او بدى جلويز
و شمس فخرى نيز فرمايد : بيت
بعهد او نبود قدر ظالم و مفسد * بدور او نبود كام حاسد و جلويز
و در اكثر نسخ به همين « 6 » معنى آمده و در فرهنگ بمعنى كمند نيز آورده و بيت طاهر فضل كه مرقوم شد شاهد اين معنى آورده . اما درين معنى متفرد است . و جلبيز نيز آورده كه بجاى [ واو باى موحده ] باشد و در نسخهء ميرزا بمعنى مختار و برگزيده شخص « 7 » باشد « 26 » .

چفت‌ساز

- در نسخهء ميرزا صفتى از صفات او تار سازهاى « 8 » ذوى الاوتار و آن سه نوعست : اول جفت‌ساز ؛ دوم راست ساز ؛ سوم يك و نيم ساز « 27 » . مثالش « 9 » مجير بيلقانى فرمايد : بيت « 10 »
آسمان بر جفت‌ساز زهره اين ره مىزند « 11 » * كابشروا بالعدل چون نوشيروان آمد پديد

جز

- [ بكسر جيم ] دنبهء بريان كه بر زبر آشهاى « 12 » آرد ريزند « 7 » .

جبروز

- [ بباى موحده و راى مهمله به وزن مرموز ] خارپشت را گويند و جبرور كه راى دوم نيز « 8 » مهمله باشد هم به اين معنى است .
هامش
( 1 ) « ب » بجوجو . ( 2 ) « س » : كواز . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد ( 4 ) واو از « الف » است . ( 5 ) « س » : به لا . ( 6 ) « س » « الف » : همين ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) جز « س » : شخصى ( 8 ) « س » سازها . ( 9 ) كلمه از « ن » « ب » است : ( 10 ) كلمه در « س » نيست . ( 11 ) « س » مىرود . ( 12 ) « س » آشها . ( 21 ) يعنى چنگار . ( 22 ) در برهان معنى جنگ آورنده و امر به آن معنى نيز هست . ( 23 ) در برهان ذره ذره و پاره پاره و ريزه ريزه معنى شده است . ( 24 ) در برهان است كه در عربى رخصت و اجازه و خط و دستك و راه و روانى و روان شدن و آب دادن ستور و گشت‌زار نيز دارد . ( 25 ) يعنى : امير خسرو . ( 26 ) در برهان بمعنى نوعى از فنون و هنرهاى سازندگى نيز هست . ( 27 ) در برهان بفتح اول بمعنى جزيرهء كنار دريا و ميان دريا هم هست .