جالندر
- نام ولايتى از سومنات .
كذا فى التحفه . مثالش مسعود سعد گويد :
بيت
بس شگفتى نباشد ار باشد * مادحت قهرمان جالندر
جير
- به وزن و معنى زير و نشيب باشد « 21 » كذا فى الفرهنگ .
جگر
- معروف « 22 » مثالش شيخ نظامى گويد « 1 » :
بيت
چنان زد در جگر گاهش سر تيغ * كه خون برجست از ان چون آتش از ميغ
و ديگر غم و مشقت و رنج را گويند . مثالش انورى گويد :
بيت « 2 »
گردگاه جهان گداخته باد * كه يكى گرده بىجگر ندهد
جور
- بتازى ستم را گويند « 23 » و نيز نام يكى از خطوط جام كه بر لب جام بود و پيالهءجور پيالهء پر مالامال را گويند چه خواهند كه از آن پياله حريف را بيندازند در بسيار دادن شراب به او مثالش سراج قمرى گويد :
بيت
سوى جهان دگرمان ببر « 3 » بساغر جور * كه دل سياه شد از جور اين جهان ما را
جاندار « 4 »
- در فرهنگ بمعنى سلحدار آورده و اين بيت مولوى را شاهد آورده :
بيت
چو زخم تيغ نباشد بجنگ نيزه و تير * چو فرق هيز و مخنث ز رستم جاندار
و ديگر بمعنى نگاهبان و حافظ جان را گويند مثال اين معنى شرف شفروه گويد :
بيت
كى تواند كرد جاندارى او هر جانور * حافظ و جاندار او ايزد تعالى بس بود
و در يكى از نسخ بمعنى يساول و آنكه ترتيب و توزك حشم كند نيز آمده « 24 » .
جمزيور
- [ بعد از ميم زاى معجمه و ياى حطى ] اسبى باشد كه روى شكم « 5 » و هر دو دست و پاى او سفيد باشد و اين لغت در مؤيد الفضلاء و نسخهء ميرزا آمده اما هيچيك اشعار به حركت اولش نكردهاند « 6 » « 25 » مثالش مسعود سعد گويد :
شعر « 2 »
آتش و آب و خاك و باد شده * ابرش و خنگ و بور و جمزيور
جاغر
- به وزن و معنى ژاغر ، كه بعد ازين مىآيد ، يعنى حوصلهء « 26 » مرغان .
جر
- [ بفتح ] شكاف باشد مطلقا « 27 » . مثالش ناصر خسرو گويد :
بيت « 8 »
اى برادر چشم من زينها و زين « 8 » عالم « 9 » همه * لشكرى انبوه بيند در رهى « 10 » پر جور و جر
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) « س » : بر .
( 4 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 5 ) « س » در واو نيست .
( 6 ) « س » : نكرده .
( 7 ) كلمه در « الف » نيست .
( 8 ) « الف » : درين .
( 9 ) همه جا :
همى . ( متن از ديوان است )
( 10 ) همه جا : لشكر . . . در ره . ( متن از ديوان است ) .
( 21 ) در برهان بمعنى نوعى از پوست دباغت كرده هم هست كه از آن بند كارد و شمشير و بهله و جز آن سازند .
( 22 ) يعنى كبد . و در برهان بمعنى وسط هر چيز و بمعنى شفقت و مرحمت و در حاشيهء برهان مجازا معنى شجاعت نيز هست .
( 23 ) در برهان بمعنى . بالا نيز هست مقابل پائين .
( 24 ) در برهان معنى داراى جان و معنى روزى و قوت لا يموت نيز دارد .
( 25 ) در برهان به وزن همديگرست .
( 26 ) حوصله ، يعنى چينهدان .
( 27 ) در برهان بمعنى زمين شكافته و در عربى بمعنى كشيدن و اخذ كردن و بمعنى چاپلوسى و شيرين زبانى و چيزى از كسى گرفتن . و بضم اول بمعنى زين اسپ است .