حراق به كار برند .
پتياره
- در فرهنگ بمعنى مكنون و مخزون « 1 » آمده . مثالش سيد ذو الفقار شيروانى گويد :
بيت
اندر ضمير او عيان پتيارهء سر قدر * وندر گمان او نهان پيرايهء نور يقين
و ديگر بمعنى آفت و بلا و چيزى مهيب آورده .
مثالش « 2 » فردوسى گويد :
بيت
جهانى بر آن جنگ نظاره بود * كه آن اژدها چنگ « 3 » پتياره بود
و ديگر بمعنى مكر و حيله نيز آورده چنان كه « 4 » هم او « 21 » فرمايد :
بيت
نيايد ز ما با قضا چارهاى * نه سودى كند هيچ پتيارهاى
و هم او فرمايد در يوسف زليخا « 5 » :
بيت
ببايد خريدن و را چاره نيست * بدين راى در هيچ پتياره نيست
و ازين بيت معنى آفت مفهوم مىشود .
و بمعنى نفاد حكم نيز آورده و به اين بيت سيد ذو الفقار متمسك شده « 22 » :
بيت
گردش افلاك با پتيارهء حكمش خجل * صورت تقدير در آيينهء علمش عيان
پرگنه
- [ بفتح با و نون و كسر كاف فارسى ] در نسخهء ميرزا بمعنى درهم كوفته از عطريات باشد و بمعنى زمينى نيز آمده كه از آن خراج گيرند و [ بفتح كاف ] نيز به نظر رسيده .
پايژه
- [ به ياى حطى و زاى فارسى به وزن جايزه ] چيزى باشد كه عنان بدان استوار كنند و ريسمان دامن خيمه .
پلمسه
- [ به لام و ميم و سين مهمله . به وزن وسوسه ] دست و پا گم كردن و دروغ گفتن و متهم ساختن آمده در نسخهء ميرزا . و در مؤيد الفضلا ، پلمه [ بحذف سين ] .
پوسانه
- [ بسين مهمله و نون . به وزن بو داده ] بمعنى فروتنى و فريب دادن باشد در نسخهء ميرزا .
پيواسته
- [ بعد از ياى حطى واو . به وزن پيراسته ] حصار و فصيل « 23 » را گويند ايضا منه « 24 » .
مثالش اورمزدى گويد :
بيت
برج پيواسته « 7 » اش هست بر از اوج حمل * بر گذشتست سر كنگرهاش از كيوان
پژاوه
- [ به زاى فارسى « 25 » . به وزن كجاوه ] داشى « 8 » باشد كه ظروف سفالين را در آن پزند « 9 » مثالش امير خسرو گويد :
بيت
زين زيره بابطاس « 9 » سفالينه گر مجوى « 10 » * كاندر پژاوه ديگ تهى مىپزد كلال « 26 »
پاى اوژاوه « 11 »
- [ با زاى فارسى ] چوبى كه جولاهه در وقت كار كردن پاى بر آن نهد .
كذا فى السامى .
هامش
( 1 ) « س » « ن » : محزون . ( متن از « ب » است ) .
( 2 ) كلمه از « ب » است .
( 3 ) « س » « ن » : جنگ . ( متن از « ب » است . طرفه نيز ضبط كردهاند .
( 4 ) اصل : چنانچه .
( 5 ) اين جمله و شعر پس از آن از « ب » است .
( 7 ) « س » بيواسته .
( 8 ) « س » : داسى .
( 9 ) « س » : پرند .
( 10 ) « س » اين پزيره بايطاپس . . . گر مخوى ؛ « ب » : اين زيره بازبطاس . . . گر مخوى ؛ در جهانگيرى : زين زيربازطاس . . . گر مخوى . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 11 ) « س » : پااوژاوه . ( متن از « ن » است ) .
( 21 ) يعنى : فردوسى .
( 22 ) در برهان اين معنى نيست ولى بمعنى شرمندگى و خجلت و شدت و سختى و آشوب و شور و غوغا نيز آمده است .
( 23 ) فصيل ، ديوار كوچك درون حصار يا درون بارهء بلد . ( منتهى الارب ) .
( 24 ) يعنى : از نسخهء ميرزا .
( 25 ) در برهان قاطع پزواه ضبطست .
( 26 ) كلال ، كوزهگر .