پرچين
- [ به وزن پروين ] خارى كه بر سر ديوار باغ نهند و آن را فلغند « 1 » نيز گويند .
مثالش « 2 » شاه ناصر خسرو گويد :
شعر
يارى ندهد ترا بدين ديو * جز طاعت و حب آل يسين
گرد دل خود ز دوستيشان * بر ديو حصار ساز و پرچين
و نيز ميخى كه بر جايى زنند و پايهء « 3 » آن را از طرف ديگر كج كنند ، گويند پرچين شد .
پيشان « 4 »
- [ بكسر ] بمعنى پيش پيش « 5 » جا و مكان باشد مطلقا كه از آن پيشتر « 6 » نباشد . مثالش شيخ عطار گويد :
بيت
اى مرد گرم رو چه « 7 » روى بيش از اين به پيش « 8 » * چندين مرو به پيش « 8 » كه پيشان « 4 » پديد « 9 » نيست
پروهان
- [ به راى مهمله و واو . به وزن ارغوان ] بمعنى ظاهر و آشكارا باشد « 21 » مثالش اخسيكتى گويد :
شعر
زو پشت روزگار قوى گشت و اين سخن * بر روى روزگار بگويم به پروهان
پهن
- معروف « 22 » و به عربى عريض گويند . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
چنان پهن خوان كرم گسترد * كه سيمرغ در قاف روزى « 10 » خورد
و در كلام امير خسرو چند جا [ بفتح هاء ] به نظر رسيده ، از آن جمله فرمايد :
بيت
چون گل سورى شده گرد و پهن * لعل تر از لاله به روى چمن
و در فرهنگ [ بفتح هاء ] بمعنى شيرى باشد كه از پستان زنان طغيان كند .
پوران
- [ بضم باء ] شهر قنوج را گويند و پوزيان يعنى قنوجيان .
پرپهن
- [ بفتح بائين فارسيتين و سكون راى مهمله و هاء ] خرفه باشد و آن را به عربى فرفخ و رجله گويند و در صيدنهء ابى ريحان بيرونى مسطورست كه آن را فرفين نيز گويند [ بفتح هر دو فاء و سكون راى مهمله و ياء ] و اين معرب پرپهن است . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
ز ميغها كه سيهتر ز تخم پرپهن است * چو تخم پرپهن آرد برون سپيد « 11 » لعاب
پريون « 12 »
- [ به وزن مضمون ] گر باشد كه آن را به عربى جرب گويند .
پايندان
- [ بياى حطى و نون . به وزن بادنجان ] ضمان را گويند . كذا فى الشرفنامه . مثالش مؤيد الدين فرمايد :
بيت
رزق را دست تو پايندان شد * علم را كلك تو پايندان باد
و مسعود سعد نيز گويد :
بيت
كه بعمر و بجاه تو شدهاند * روزگار و سپهر پايندان
« 13 » و در فرهنگ بمعنى صف نعال كه كفشكن باشد نيز آمده و اين بيت از منجيك شاهد آورده :
هامش
( 1 ) « س » « ب » : فلقند . ( متن از « ن » است ) .
( 2 ) كلمه از « ب » است .
( 3 ) « ب » : پايهء ديگر .
( 4 ) « س » :
بيشان .
( 5 ) « س » : بيش بيش .
( 6 ) « س » : بيشتر .
( 7 ) « س » : جه .
( 8 ) « س » : بيش .
( 9 ) « س » : پذير . ( متن از « ب » است ) .
( 10 ) « ب » : قسمت .
( 11 ) « س » « ب » : سبيد .
( 12 ) اين لغت و شرح آن از « غ » است .
( 13 ) از اينجا تا پايان مطلب تنها در « ب » آمده است .
( 21 ) در لغت نامهء دهخدا كلمه را مصحف پردهان ( بضم اول و اصنافت كلمهء اول بدوم ) دانستهاند و نظير آن به عربى « بملء فم » است .
( 22 ) يعنى پخت و پخش و گسترده .