پايون
- [ بضم ياء حطى ] پيرايه و زيور باشد . كذا فى ادات « 1 » الفضلاء .
پزاختن
- [ به زاى معجمه و خاء و تاى قرشت به وزن شناختن « 21 » ] بمعنى گداختن باشد . كذا فى المؤيد .
پژومان
- [ به زاى فارسى و ميم . به وزن خموشان ] بمعنى فقيران باشد . جمع پژوم « 2 » .
پژوليدن
- [ بفتح باء و دال و ضم زاى فارسى و كسر لام ] پژمرده شدن و كردن و در مؤيد الفضلاء بمعنى نرم شدن نيز آمده و بمعنى درهم و پريشان شدن نيز آمده . « 22 »
پنديدن
- [ به وزن خنديدن ] نصيحت كردن و نصيحت پذيرفتن . كذا فى الشرفنامه .
پوزن
- [ به وزن سوزن ] زمين پاك كرده از براى زراعت .
پوشگان
- [ بضم با و شين معجمهء موقوف با كاف فارسى ] نام مقامى است نزديك نيشابور . « 23 »
پشم شدن
- پراكندهء « 3 » شدن و ساختن و جدائى ورزيدن .
پالاون
- [ بواو . به وزن نادادن ] آلتى باشد حلوائيان را كه به كفگير ماند . مثالش ابو شعيب گويد :
بيت
افشرهء خون دل از چشم او * ريخته پالاون مژگان فرو
و آن ظرف ته مشبك را كه ترشىپالا نيز « 4 » گويند ، هم خوانند .
پاسيدن
- [ به وزن ماليدن ] يعنى نگاهبانى كردن و پاس « 5 » داشتن .
پاهكيدن
- [ به وزن وادريدن ] يعنى شكنجه كردن .
پوردكان
- [ بضم با و سكون راى مهمله ] و پورديان بمعنى پنجهء دزديده « 6 » را گويند درين ايام فارسيان جشن كنند و فوردجان معرب آنست .
پيهن « 7 »
- [ به وزن ديدن « 24 » ] آن خار پشت بزرگ باشد كه مرنكو و تشى نيز گويند .
مثالش حكيم اسدى گويد :
شعر
همه مرزهاى خراسان تمام * مر نگوش خوانند و پيهن بنام
پزيدن
- [ به وزن گزيدن ] يعنى پختن « 8 » مثالش مولوى مثنوى گويد :
بيت
هر ميوه كه در باغ جهان بد همه پختست * اى غورهء چون سنگ نخواهى تو پزيدن
پاىماچان
- [ به ميم و جيم فارسى ] جايى كه درويش گناه كار را باز دارند « 9 » و گوش خود را بدست گيرد . مثالش حكيم خاقانى فرمايد :
هوا مىخواست تا در صف بالا « 10 » برترى جويد * گرفتم دست و افكندم بصف پاى ماچانش
و مولوى معنوى نيز گويد :
نظم « 11 »
آدم از فردوس و از بالاى هفت * پاى ما چان از براى عذر رفت
هامش
( 1 ) « س » « ن » : الادات . ( متن از « ب » است ) .
( 2 ) دو كلمهء اخير از برهانست .
( 3 ) « س » : پراگندن .
( متن از « ب » « غ » و « ن » است ) .
( 4 ) كلمه از « ب » است .
( 5 ) « س » : باس .
( 6 ) « ن » : دزديدن . ( متن از « ب » است ) .
( 7 ) « س » : بيهن .
( 8 ) « س » : بختن .
( 9 ) « س » : گناهكار را بان دارند ؛ « ب » : گناه را باز دارند . ( متن از « ن » است ) .
( 10 ) « ب » : اندر صفت .
( 11 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) در برهان به وزن نباختن است و بكسر اول نيز گويد .
( 22 ) در برهان بمعنى فصيحت كردن و جستجو و بازپرس و تفحص نمودن نيز هست ( اگر با معانى پژوهيدن خلط نكرده باشد .
( 23 ) پوژگان نيز گويند . و در برهان بمعنى نوايى از موسيقى و مقامى از مقامات سالك كه غيب الغيب باشد نيز هست .
( 24 ) در برهان بيهن با باء يك نقطه آمده است فقط .