پننگ
- [ بعد از باء دو « 1 » نون به وزن درنگ ] دريچه باشد . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ [ به وزن سنگ « 21 » ] آمده بمعنى خوشهء خرما و بمعنى وقت بام نيز آورده « 22 » .
پلنگمشك
- نباتيست كه به عربى سنجلاط گويند [ بكسر سين مهمله و جيم و سكون نون ] .
و در شرح سامى فى الاسامى مسطورست كه « پلنگ مشك هو نبت له نور كهيئة الورد يشبه لونه لون النمر و ريحه ريح المسك » . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
عطر كنند از پلنگ مشك ببغداد * و اهوى مشك آيد از فضاى صفاهان
و فرنجمشك « 2 » و فلنجمشك معرب آنست .
پوشنگ
- [ بضم باء و فتح شين ] نام قريهاى از قراى هرى كه به پوشنج مشهور است و فوشنج معرب آنست . « 3 » مثالش شيخ آذرى گويد :
بيت
هست چاهى بكوهى از پوشنگ * ليكن آن چاه نيست كار كلنگ
پشگ
- [ بكسر باء ] بمعنى سرگين گوسپند و شتر و امثال آن . مثالش حكيم سنائى گويد :
شعر
مشك و پشگت يكيست تا تو همى * پارگين را ندانى از عطار
و در فرهنگ [ بضم با ] نيز آمده به اين معنى و به اين بيت مولوى مستشهد « 4 » شده است .
بيت
گفت جايش را بروب از سنگ و پشگ * ور بودتر ريز به روى خاك خشك
و بمعنى خنبره يعنى خم كوچك « 5 » و نام درختى نيز آورده . و [ بكسر باء ] بمعنى قرعهاى « 6 » باشد كه شركاء در ميان اندازند براى تقسيم اشياء .
مع اللام
پل
- [ به وزن دل ] پاشنهء پا باشد . مثالش معروفى گويد :
شعر « 7 »
هميشه كفش و پلش را كفيده بينم من « 8 » * بجاى كفش و پلش دل كفيده بايستى
و [ بفتح با ] بمعنى مرز باشد كه فاصله شود ميان قطعههاى كشت .
پوستگال
- [ بكاف فارسى ] پوست دبر و دنبهء گوسفند كه سرگين او از پشم آن آويخته باشد . مثالش حكيم سنائى گويد :
نظم « 7 »
از غلام « 9 » آنكه زى عيال آمد * او ز « 10 » دنبه بپوستگال آمد
پوستگاله نيز گويند .
پاى پيل
- معروف . و ديگر بمعنى حربهء « 11 » زنگيان باشد كه به آن حرب كنند . مثال اين خاقانى گويد :
بيت
من صيد آنكه كعبهء جانهاست منظرش * با من بپاى پيل كند جنگ عبهرش
دوم نوعى از قدح باشد كه پيلها نيز گويند . هم او « 23 » گويد :
بيت
تا بپاى پيل مى بر كعبهء عقل آمده است * پيل بالا نقد جان بر پيلبان افشاندهاند
هامش
( 1 ) « س » « ن » : با و نون . ( متن از « ب » است ) .
( 2 ) « س » : فدنجمشك . ( متن از « ب » است ) .
( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است .
( 4 ) « س » : مشتشهد .
( 5 ) سه كلمهء اخير از « ب » است .
( 6 ) همه جا : رقعه . ( متن از برهان است ) .
( 7 ) كلمه از « ن » است .
( 8 ) « ب » : مىبينم .
( 9 ) « س » : علام .
( 10 ) « س » : رو .
( 11 ) كلمه از برهان است . و آن حربه به صورت پاى پيل بوده است .
( 21 ) يعنى : پنگ .
( 22 ) رجوع به لغت پنگ شود .
( 23 ) يعنى : خاقانى .