پگ
- [ بفتح ] زن نارپستان . و بندق كه بچگان به آن بازى كنند يعنى گروهه .
ايضا منه . « 21 »
پشنگ
- در تحفه تيشه باشد و شمس فخرى فرمايد كه افزاريست تيز كه بنايان به آن سوراخ در ديوار كنند و گفته :
نظم « 1 »
در آورد سخطش بارهء سپهر از پاى * بيك اشارت بىدستبرد پتك و پشنگ
و نام پادشاهى مشهور كه پدر افراسياب باشد و بمعنى زنبر « 1 » نيز آمده چنان كه حكيم سوزنى به اين دو معنى و معنى « 2 » سابق نيز گفته :
بيت « 1 »
همچنون پشنگ كوژ « 3 » و ور كناك و شوخناك * گوئى كه گرز تورى « 4 » در قبضهء پشنگ
آن را كه از تو خورد و بنا جايگه فتاد * برداشت از زمين نتوانند بىپشنگ « 22 » .
پالهنگ و پالاهنگ
- دوالى باشد كه بر كنار لگام بسته باشند كه بدان اسب را بندند .
مثال اول را حكيم انورى گويد :
بيت
در گردن اختيار احرار * اكنون نه رواست پالهنگت
و شيخ سعدى فرمايد « 5 » :
بيت « 6 »
تو بر كرهء توسنى بر كمر * نگر تا نپيچد ز امر تو سر
كه گر پالهنگ از كفت در گسيخت * تن خويشتن كشت و خون تو ريخت
مثال دوم استاد معزى گويد :
بيت « 6 »
كشى ز روم « 7 » بخوارزم بتپرستان را * فسار بر سرو در دست نيز پالاهنگ
و در جامع اللغات نيازى حجازى « 8 » مسطورست كه كهكشان را نيز پالهنگ گويند « 23 » .
پاچنگ
- [ بجيم فارسى . به وزن نارنگ ] دريچهء كوچك باشد در كوشك چنان كه « 9 » بيك چشم از آن نگرند . كذا فى التحفه . مثالش شمس فخرى فرمايد :
بيت « 6 »
هزار گونه گل از شاخ چهره « 10 » بنموده * چو لعبتان گل اندام نازك از پاچنگ
و در نسخهء ميرزا بمعنى پاافزار چرمين آمده « 24 » .
پس آهنگ
- آن آهنى باشد كه كفش - گران در پس كفش نهند تا به آن كفش را فراخ كنند و قالب را در آن كنند و بتازى موئل گويند .
بفتح ميم و كسر همزه و پسرو « 11 » نيز گويند .
پاسنگ
- آنچه « 12 » در [ يك ] كفهء ترازو نهند به جهت برابر كردن [ كفهء ديگر ] . مثالش اثير الدين اخسيكتى گويد :
بيت
وجود خصم چه وزن آورد در آن ميزان * كه بوقبيس نيابد مجال پاسنگى
پارسنگ نيز گويند [ بزيادت راء ] چنان كه « 9 » مولانا كاتبى گويد :
بيت
بست دوران « 13 » برر كوى چرخ چندين سنگ و خاك * ليك در ميزان حلمت كم نمود « 14 » از پارسنگ
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) « ن » و « س » : زبر .
( 3 ) « ن » : كوزى ؛ « س » « ب » : كورى ( متن از لغت نامهء دهخداست ) .
( 4 ) « س » « ن » : توزى .
( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 6 ) كلمه از « ن » است .
( 7 ) « س » : زرم و .
( 8 ) كلمه از « ب » است .
( 9 ) اصل : چنانچه .
( 10 ) « س » : جهره .
( 11 ) « س » : پس روا . ( متن از « ب » است ) .
( 12 ) « س » : آنجه .
( 13 ) « ن » : گردون .
( 14 ) « ب » : نبود .
( 21 ) يعنى از فرهنگ .
( 22 ) در برهان معنى : جفا و محنت و جور و ستم و ترشح آب نيز دارد .
( 23 ) در برهان پالاهنگ به اين معنى است و بمعنى دو شاخه و چوبى كه بر گردن سگ نهند . و نزد مجردين آنچه باعث تعلق خاطر باشد نيز هست .
( 24 ) پاليك نيز به اين معنى است و در برهان آمده كه با پاشنگ و پاهنگ مترادفست .