بانگ كند و « 1 » پرستك نيز گويند . مثال اول يوسفى طبيب گويد :
بيت
از پرستوك خورى گر « 2 » لحمش * ديده را روشنى آرد حاصل
خون او را چو بياشامد زن * شهوت زن همه گردد زايل
مثال دوم سراج الدين راجى گويد :
بيت
بقصر جاهش ار پرد پرستك « 3 » * كند از شهير سيمرغ كاپك « 4 »
كاپك
« 4 » ، آشيان مرغان را گويند و خواهد آمد « 5 » . پلستك ، نيز آورده كه بجاى [ راء لام ] باشد .
پلك
- [ بكسر با ] معروف « 21 » و به عربى جفن « 6 » گويند [ بفتح جيم و سكون فاء ] . مثالش خواجه سلمان فرمايد :
بيت
پلك كبود نرگس چشم پر آب من * نيلوفريست كو نكند ميل آفتاب
و [ به حركت لام ] نيز به نظر رسيده . چنان كه « 7 » امير خسرو گويد :
بيت
در آن گفتن پلك بر هم غنودش * در آمد خواب مرگ و خوش ربودش
و
پرك
نيز گويند ، كه بجاى [ لام راى مهمله ] باشد . و در فرهنگ پلك به حركت لام را بمعنى آويخته نيز آورده .
پاچك
- [ بفتح جيم فارسى ] سرگين گاو كه خشك شده باشد و آن را پاوچك و غوشاك و غوشا نيز گويند .
مع الكاف الفارسى
پشلنگ
- [ بشين معجمه و لام . به وزن خرچنگ ] و بمعنى پس « 8 » افتاده باشد .
پرنگ
- [ بكسر با و فتح راى مهمله و سكون نون ] گوهر شمشير و فروغ آن . كذا فى المؤيد .
پلنگ
- دو معنى دارد . اول معروف « 22 » .
دوم بمعنى « 9 » كت « 23 » باشد . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد :
بيت
ببايد شاه را بركت ببيند * نديده هر كه شيرى بر پلنگى
و مثال معنى اول نيز بكنايه ازين بيت مىتوان فهميد « 5 » . و بهر چه دو رنگ سياه و سفيد باشد عموما اطلاق كنند و بر كبوتر سياه و سفيد خصوصا .
پيش آهنگ « 10 »
- يعنى پيشرو مطلقا و بر ستور پيشرو خصوصا اطلاق كنند .
پنگ
- [ بكسر با ] كاسهء مسين يا روئين كه بن آن را سوراخى تنگ كنند و بر روى آب اندازند به جهت قسمت آب و آبياران مىدارند هر مرتبه كه پر مىشود و در بن آب مىنشيند « 11 » يك پنگ گويند . كذا فى الفرهنگ - و در فرهنگ [ بفتح با ] بمعنى خوشهء خرما . و دريچه . و بامداد كه به عربى صبح گويند نيز آورده و گفته كه معنى اخير از زند منقولست « 24 » .
هامش
( 1 ) « س » : وو .
( 2 ) « س » : مىكو . ( متن از « ب » است ) .
( 3 ) « س » : پرشك .
( 4 ) « س » : كاپل .
( 5 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است .
( 6 ) « س » : حفن .
( 7 ) اصل : چنانچه .
( 8 ) « س » : شل .
( 9 ) « ب » : حركت .
( 10 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » آمده است .
( 11 ) « س » : نشيند ؛ « ب » مىشود . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 21 ) يعنى : پوست گرداگرد چشم . دو پردهء متحرك كه چشم را بپوشاند و مژگان بر آن دو روييده است ( لغت نامهء دهخدا ) .
( 22 ) يعنى حيوان درندهاى كه به عربى نمر كويند .
( 23 ) در برهان بمعنى چارپايه يعنى چارچوب بهم وصل كرده كه ميان آن را با نوار و جز آن بافته باشند و بر آن بخوابند نيز آورده .
( 24 ) در برهان معانى : يك حصه از ده هزار حصهء شبانروز و پنگان و آلوچه و وجب و گرفتن اعضاى آدمى به دو انگشت يا ناخن و چوب نيز دارد .