پند
- نصيحت باشد . و ديگر غليواج « 1 » را گويند ، يعنى گوشت ربا « 2 » و او را جوزهلوا و چوژهلوا و چوزهلوا و جنگلاهى « 3 » و خاد و زغن و گوشت ربا نيز گويند * . مثال معنى اخير فرخى گويد :
بيت
تا نبود چون هماى فرخ كركس * تا كه نباشد نظير باز خشين پند « 4 »
و حكيم سوزنى نيز فرمايد مثالش بهر دو معنى :
بيت
داد بك از راى « 5 » او دست ستم بند كرد * زانكه همه راى او حكمت نابست « 6 » و پند
گر زره پند او داد دهد داد بك * جوژه ز بن بر كند شهپر بر باز و « 7 » پند
و [ بضم با ] بمعنى پنبهء حلاجى كرده كه براى رشتن و غيره گلوله « 8 » كرده باشند « 22 » .
پايمزد
- اجرتى كه بقاصد دهند . مثالش استاد جلالى گويد :
شعر
همه پاى مزد غلامان تست * به من بر « 9 » از امروز فرمان تست
پيكند
- [ بفتح با و كاف و سكون ياى حطى ] يعنى در سلك كشيد و پيوست و جمع كرد .
مثالش حكيم رودكى فرمايد :
بيت
هر آنچه « 10 » داود آن را بسالها پيوست « 11 » * هر آنچه « 10 » قارون آن را بعمرها پيكند « 12 »
پيرهند « 13 »
- در فرهنگ بمعنى پيرهن « 14 » باشد .
پاكند
- [ به وزن آكند ] ياقوت سرخ باشد .
بخارى گويد :
بيت
كجا تو باشى « 15 » گردند بيخطر خوبان * جمست « 16 » را چه خطر هر كجا بود پا كند
و در مؤيد [ بباى تازى « 23 » ] آمده « 24 » .
پايمرد
- [ بفتح ميم و سكون راى مهمله ] شفيع و يارى ده « 25 » . مثالش حكيم انورى گويد :
شعر
گفتم كه پايمرد و سيلت كه با شدم * گفتا كه بهتر از كرم او كسى « 17 » دگر
پارهء زرد
- آنچه يهودان بر كتف دوزند امتياز را و آن را به عربى غيار گويند . مثالش حكيم خاقانى فرمايد :
بيت
گردون يهود يا نه بكتف كبود خويش * آن زرد پاره بين كه چه پيدا « 18 » بر افكند
پارهء آرد
- طعاميست كه فقرا به مقدار گندم از آرد راست كنند و پزند « 19 » و اماج نيز گويند .
مع الذال
پانيذ
- شكر است « 26 » و فانيذ معرب آنست . مثالش . بستان « 20 » :
شعر
ز بنگاه حاتم يكى پير مرد * طلب ده درم سنگ پانيذ « 21 » كرد
هامش
( 1 ) « س » : غيلواج .
( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره * از « غ » است .
( 3 ) در برهان جنگلانى و جنگلايى نيز ضبط شده است .
( 4 ) « س » : ننظير . . . ؛ ( در ديوان فرخى ص 45 چاپ نگارنده : همچو نباشد بشبه بازخشين پند آمده است ) .
( 5 ) « س » ، آزراى .
( 6 ) « س » : بايست ؛ « ب » : بابست . ( متن از لغت نامهء دهخداست ) .
( 7 ) « س » « ب » : شهپر بازوى . ( متن از لغت نامهء دهخداست ) .
( 8 ) « س » : كلوكه .
( 9 ) « س » : بمىبره ( متن از « ن » و « ب » است ) .
( 10 ) « س » : آنجه .
( 11 ) « س » : بيوست .
( 12 ) « س » : بيكند .
( 13 ) « س » : بيرهند .
( 14 ) « س » : بيرهن .
( 15 ) « س » : باسى .
( 16 ) « س » : جمشت ؛ « ن » : چمست . ( متن از « ب » است ) .
( 17 ) « ب » : كس .
( 18 ) اصل : عمدا .
( متن از ديوان خاقانيست ) .
( 19 ) « س » : پرند .
( 20 ) « س » : بوستان
( 21 ) « س » : پانيز .
( 22 ) رجوع به پاغند و پاورقى ( 2 ) صفحهء قبل شود .
( 23 ) يعنى : باكند .
( 24 ) صحيح لغت يا كندست با ياء حطى .
( 25 ) در برهان قاطع معنى مددكار و معين و دستگير نيز افزوده شده است .
( 26 ) در برهان گويد : قند سفيد باشد ، و شكر برگ نيز گويند كه شكر قلم باشد و بمعنى نوعى از حلوا هم هست .