پشماگند
- [ بكاف فارسى ] آنچه « 1 » ميان تنگ بار و پشت ستور نهند و اندرون آن را پشم آكنند . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت
كه بجان آمدم ز محنت و رنج * داغ بيطار و بار پشماگند
پراگند
- يعنى متفرق ساخت و پريشان كرد . مثالش شاعر گويد « 21 » :
بيت
دست و زبان زر و در پراگند او را * نام بگيتى نه از گزاف پراگند
و
پيراگند
« 2 » [ باضافهء ياء ] نيز آمده . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
دلم ز گردش ايام ريش بود و فلك * نمك نگر كه چگونه بر آن بپيراگند
و پرگند نيز گويند . شيخ اوحدى گويد :
بيت
خود بدان تا چگونه گويد و « 3 » چند * بسه شب مغز خويشتن پرگند
پژمند « 4 »
- [ به زاى فارسى به وزن فرزند ] يعنى غمگين و پژمرده .
پژغند
« 4 » - [ به زاى فارسى به وزن فرزند ] در تحفة السعادة بمعنى عشقه باشد .
پيشخورد « 5 »
- اندك طعامى كه بر سبيل چاشت « 6 » خورند . كذا فى الشرفنامه . مثالش حكيم انورى فرمايد :
بيت
دست رادش كرده در اطلاق رزق * ممتلى مر آز را از پيش خورد « 4 »
و در نسخهء ميرزا [ بمعنى ] به سلم فروخته آمده .
مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
چو « 7 » اميد دادى نباشم به درد * كه اميد نيكو به از پيشخورد « 5 »
پيكند « 8 »
- [ به وزن بينند ] مقامى است از توران زمين . مثالش حكيم فردوسى فرمايد :
بيت
ز درياى پيكند « 8 » تا مرز تور * از ان بخش گيتى ز نزديك و دور
پسند
- يعنى مقبول و پذيرفته . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت
بنزديك دانا نيايد پسند * شبان خفته و گرگ در گوسپند
و بمعنى قبول كننده و پذيرنده و امر بقبول كردن و روا داشتن نيز آمده . بمعنى اول مسعود سعد گويد :
بيت
خاطر به پسند من شاهى است * بر عروسان مدحت تو غيور
مثال معنى دوم حكيم اسدى گويد :
بيت
گرم دست رس در سراى تو نيست * پسند اينكه هست و هم ايدر بايست
پژد « 9 »
- [ به وزن يزد ] در فرهنگ بمعنى خون باشد و بعضى بمعنى جان گفتهاند .
پاغند
- [ بضم غين معجمه و سكون نون ] پنبهء زده باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
چه لاد بر تيغ سپاهيش چه پولاد * چه كوه بر گرز غلامانش چه پاغند .
هامش
( 1 ) « س » : آنجه .
( 2 ) « س » : پراگند .
( 3 ) وار از « ن » است .
( 4 ) اين لغت در برهان نيست .
( 5 ) « س » :
بيش خورد .
( 6 ) « س » : جاست .
( 7 ) « س » : جو .
( 8 ) « س » : بيكند . و اين ضبط اصحست چه بيكند شهريست در يك منزلى بخارا بجانب جيحون .
( 9 ) در برهان قاطع : پزد ضبطست .
( 21 ) بيت از رودكى است .
( 22 ) پاغنده و بندش و پندش و پند نيز به اين معنى است .