بيت
ستد و داد مكن هرگز جز دستا دست * كه پسادست « 1 » خلاف آرد و الفت ببرد
و دستادست بمعنى نقد باشد .
پيشادست
- نيز بمعنى نقد باشد « 2 » و لبيبى گويد :
بيت
ستد و داد جز بپيشادست « 3 » * داورى باشد و زيان و شكست
پوت
- مترادف لوت باشد و لوت و پوت بمعنى طعامهاى لذيذ باشد . مولوى معنوى فرمايد :
بيت
شير خواره كى شناسد « 4 » ذوق لوت * مر پرى را بوى باشد لوت و پوت
و در فرهنگ پوت را بمعنى « 5 » جگر آورده و مدعى آنست كه قليهء جگر را لهذا قليه پوتى گويند . اما راقم را درين معنى اندك تأملى هست « 7 » .
پخت
- [ بضم با ] ماضى پختن . و لگد را نيز گويند . كذا فى المؤيد .
پيست
- [ به وزن نيست ] مجذوم « 7 » و مبروص باشد كه پيس « 8 » نيز گويند . ايضا منه « 21 » .
پشت
- [ بضم باء ] معروف « 22 » . و ديگر بلدهاىايست در نواحى نيشابور و چون اين بلده همچون ظهريست مر نيشابور را لهذا موسوم به اين نام شد و مشتمل باشد بر دويست و بيست و شش قريه - و همچنين نام قريهايست از قرى بادغيس در نواحى هرات « 9 » مثال معنى اول را حكيم فردوسى گويد :
بيت
ز گرگان بيامد سوى راه پشت * پر آژنگ رخساره و دل درشت
پات
- بمعنى تخت باشد .
پشت « 10 »
- [ بفتح باء ] در تحفة السعادة بمعنى دور كردن باشد و بخاطر مىرسد كه بمعنى دور شو انسب باشد چه الحال نيز به اين معنى استعمال كنند و اخسيكتى نيز مؤيد اين معنى گويد :
بيت
موكب صيت ترا گفته جهان بردا برد * مركب جاه ترا كرده قضا پشتاپشت
پت
- [ بفتح با ] در فرهنگ دو معنى دارد :
اول آهار باشد . دوم پشم نرمى كه از بن موى بر مىرويد و آن را به شانه بر آرند و كرك نيز گويند .
پست
- [ بفتح با ] ضد بلند و بكسر آرد جو و گندم بريان كرده و ديگر حبوب و فواكه يابسه نيز باشد . مثالش حكيم انورى گويد :
شعر
داغ دارى بسرين بر نتوانى شد حر * پست دارى به دهان در نتوانى زد و اى
پلشت
- بمعنى پليد باشد . استاد كسائى گويد :
نظم « 11 »
با دل پاك مرا جامهء نا پاك رواست * بدمر آن را « 12 » كه دل و ديده پليدست و پلشت
پيوست « 13 »
- دو معنى دارد : اول بمعنى هميشه باشد ، چنان كه ظهير فاريابى گويد :
بيت
از نسيم شمايلت پيوست « 13 » * در خوى خجلتست آهوى چين « 14 »
دوم بمعنى پيوند « 15 » كرد نيز باشد . چنان كه شيخ سعدى فرمايد :
هامش
( 1 ) « س » : بسادست .
( 2 ) در برهان قاطع بمعنى اجرت پيشى نيز آمده است و اين مناسبترست كه مقابل پسادست باشد و متناسب دستادست .
( 3 ) « س » : بيشادست .
( 4 ) « س » : سناسد .
( 5 ) كلمه از « ب » است .
( 6 ) « س » :
نيست . ( متن از « ب » است ) .
( 7 ) كلمه در « س » سياه شده است .
( 8 ) « س » : بيش .
( 9 ) مراد بست است . رجوع به بست شود ( حواشى برهان ) .
( 10 ) اين لغت و شرح آن در برهان قاطع نيست .
( 11 ) كلمه از « ن » است .
( 12 ) اصل :
مدير آن را . ( متن از لغت نامهء اسديست ) .
( 13 ) « س » : بيوست .
( 14 ) « س » : آهوجين . ( متن از « ب » است ) .
( 15 ) « س » : بيوند .
( 21 ) يعنى : از مؤيد .
( 22 ) يعنى : مقابل روى ، ظهر .