بيت
يكى بلبلى سرخ در جام زرد * تهمتن بر وى زواره بخورد
مثال معنى پياله هم او گويد « 21 » :
بيت
تو اى مىگسار از مى زابلى * بپيماى تا سر يكى بلبلى
اما در بيت اول اندك تأملى مىرود .
بورانى
- [ بضم باء ] نام طعامى است معروف . مثالش مولوى معنوى گويد :
شعر
مى جوشيده برين سوختگان گردان كن « 1 » * پيش « 2 » خاقان بنه آن قليه و آن بورانى
برزى
- يعنى حاصل كنى . و پياپى كارى كنى . مثالش عطار گويد :
نظم
اگر مهر فلك عمرى ببرزى * به درد تا ندوزد هيچ درزى
و بمعنى كشت و زرع كنى نيز باشد و ورزى نيز به اين معنى است .
بيرزى « 3 »
- [ به وزن ديرزى ] همان بيرزد « 4 » بمعنى دوم كه صمغيست مانند مصطلكى و بغايت مصفى باشد . مثالش اسفرنگى گويد :
شعر
شاكرند ارباب معنى اينكه بارى طبع تو * مىشناسد بيرزى از گوهر و سوسن ز سير
بينائى
- يعنى بينندگى . و ديدن . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
ديده را فايده آنست كه دلبر بيند * ور نبيند چه « 5 » بود فايده بينائى را
و بر چشم نيز اطلاق كنند چنان كه ناصر خسرو گويد :
شعر
بر معصيت گماشته روز و شب * جان و دل و دو گوش و دو بينائى « 6 »
و از بيت سعدى نيز اين معنى مستنبط مىشود .
بادكنجى
- [ بكسر دال و جيم و ضم كاف تازى و سكون نون ] آن باد را گويند كه در پشت گيرد و باعث آن شود كه پشت از آن خم شود .
برتنى
- [ به راى مهمله و تاى قرشت . به وزن كردنى ] يعنى كبر و تبختر . و ازين بيت فردوسى معنى نيرو و قوت « 7 » ظاهر مىشود :
شعر
چو از شير آمد سوى خوردنى * شد از نان و از گوشت با برتنى
هامش
( 1 ) « س » : گرداكن . ( متن از « ب » است ) .
( 2 ) اصل : بيش .
( 3 ) « س » : بپرزى ؛ « ن » لغت و شرح آن را ندارد .
( 4 ) « س » : بيرزدى . ( متن از « ب » است ) .
( 5 ) « س » : جه .
( 6 ) « س » : دل و گوش . . . ؛ « ب » : . . . گوش و بينائى را . ( متن از ديوان ناصر خسرو است ) .
( 7 ) « ن » : معنى قوت و نيرو ؛ « س » كلمهء معنى را ندارد .
( 21 ) يعنى : فردوسى .