تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨

برخفچى

- [ بفتح باء و خاء و سكون راى مهمله و فا و كسر جيم فارسى ] ستنبكى « 1 » و ستيزه كارى باشد ، كذا فى المؤيد .

براتى

- در فرهنگ بمعنى جامه و غيره كه كهنه شده باشد ، چه اين قسم چيزها را در وجه برات دهند ، و مثالش « 2 » اين بيت شرف شفروه آورده : بيت
زنو تازه كن خلعت حسن هر دم * پس آنكه براتى بشمع « 3 » خور انداز
و هم او فرمايد « 21 » : بيت
يك براتى ز جامه خانهء وصل * بتن محرمان راز رسان

بهى

- [ بكسر باء ] به را گويند . مثالش مولانا نظام گويد : بيت
كند ز صنعت استاد صنع شيرين كار * بگونهء عسلى در بر بهى مخمل
« 4 » و بمعنى بهترى و خوبى نيز آمده . مثالش شاعر گويد : شعر
در بلا تا كى توان بودن باميد بهى * گر كسى را صبر ايوبست عمر نوح نيست

بژندى

- [ به زاى فارسى و نون ] بمعنى تنگى معيشت و بيچارگى بود . اما حركتش معلوم نشد .

بخسى

- [ بفتح باء و سكون خاء و كسر سين مهمله ] يعنى پژمرده شد . ولى آب حاصل آمده . مثالش « 5 » ناصر خسرو گويد : شعر
تو كشتمند جهانى ز داس مرگ بترس * كنون كه زرد « 6 » شدستى « 7 » چو گندم بخسى « 8 »
و بمعنى گداخته شوى نيز آمده . مثال اين معنى هم او « 2 » گويد : شعر
اگر زرى ، نكند كار بر تو آتش تيز * و گر مسى بفنا تا ابد همى بخسى

بشلى

- [ بشين معجمه . به وزن دغلى ] بچسبى و در آويزى . مثالش هم او « 22 » گويد : بيت
هيچ نيائى فراز پند و قران * بر غزل و مى بطبع در بشلى

بوى

- [ بضم باء و كسر واو ] يعنى باشى و بمانى . مثالش سنائى گويد : بيت
در تو حيوانى و شيطانى و روحانى در است * از شمار هر كه خواهى آن بوى روز شمار

برگى

- [ به راى مهمله و كاف فارسى . به وزن عربى ] كلاه دراز باشد كه زهاد بر سر گيرند و بتازيش برنس گويند . كذا فى السامى چنان كه شيخ سعدى فرمايد : شعر
حاجت بكلاه برگى داشتنت نيست * درويش صفت باش و كلاه « 10 » تترىدار

بيوكانى

- عروسى . مثالش عنصرى گويد : بيت
ساخت آنگه يكى بيوكانى * هم بر آئين و رسم يونانى

بارى « 11 »

- دو معنى دارد اول كلمه‌اى باشد كه بر انحصار دلالت كند چنان كه گويند اگر
هامش
( 1 ) « ب » كلمه را ندارد ؛ « ن » : ستم ملى ؛ « س » : ستيكى ( متن از « ن 2 » است ) . ( 2 ) واو در نسخهء « س » نيست . ( 3 ) « س » : بسمع . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « ب » هست . ( 5 ) « س » : مثالش شاه . ( 6 ) « س » : رد . ( 7 ) « س » : جو ؛ « ب » : چه . ( 8 ) در ديوان ناصر خسرو : نحسى . ( 9 ) اين كلمه از « ن » است . ( 10 ) « س » ترمى . ( 11 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » هست . ( 21 ) يعنى : شرف شفروه . ( 22 ) يعنى : ناصر خسرو .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 208 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )