تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
دوستى كنى بارى دوستى او . مثالش انورى گويد : شعر
روا نيست در عدل جز مدحت تو * چو مدحت همىبايدم كرد بارى
كذا فى نسخة الوفائى . اما بخاطر فقير مىرسد كه بمعنى يكوقتى و نوبتى نيز آيد . چنان كه شيخ نظامى فرمايد : شعر
چو دور آمد بخسرو گفت بارى * سيه شيرى بد اندر مرغزارى .

بخارى « 1 »

- [ بضم با ] آنچه در يورتهاى زمستانى كنند به جهت آتش افروختن . مثالش اثير الدين اومانى گويد : شعر
از سردى دى مه متشكى شده زانم * كاسباب بخارى همه را هست و مرا نه

بن‌كوهى

- گياهى است بغايت چرب كه از آن آش پزند . كذا فى المؤيد و بعضى گفته‌اند حبة الخضراء است كه بتركى چتلاقوچ گويند .

بفترى

- [ بفتح با و تاى قرشت و سكون فا ] چوبى پهن باشد كه دندانها دارد كه چون جولاهه پود بيندازد آن را بسوى خود كشد تا جامه سخت شود و آن را كفترى « 21 » و افزار « 22 » نيز گويند . مثالش خسروانى گويد : بيت
كارگاه نطق را طبعش « 2 » چو نساجى كند * لفظ زيبد تار و معنى پود و كلكش بفترى

بادخانى

- نام چشمه‌ايست در حوالى دامغان و مشهور است كه اگر خرقهء نجس در آن اندازند طوفان باد شود . مثالش شيخ « 3 » آذرى گويد : شعر
هست « 4 » مشهور از ان مزار و مقام * چشمهء آب باد خانى نام
از زن حايض ار ركوى « 23 » پليد « 5 » * اندران افكند كسى كه رسيد
از حوالى آن بر آيد باد * بر كند باد خاك از بنياد

بارى

- [ بكسر راى مهمله ] حصار باشد كه بارو و باره نيز گويند . و در فرهنگ نام قصبه‌يى باشد از هند كه چندين « 6 » ده بدان متعلقست و اين بيت فرخى را شاهد آورده : بيت
آن شاه عدو بند كه بگرفت و بيفكند * گرگى و دژم شيرى اندر ره بارى

بارگى

- يعنى اسب . مثالش فردوسى فرمايد : نظم « 7 »
چو بر تيز رو بارگى بر نشست * برفت اهرمن را بافسون ببست
و در نسخهء حليمى قسمى از اسپ باشد .

بگنى

- [ بفتح با و سكون كاف فارسى و كسر نون ] نوعى از شراب باشد كه آن را نبيذ خوانند به عربى . مثالش استاد طيان گويد : نظم « 7 »
مست گشتم ز جرعهء بگنى * شد مزاجم ز بنگ مستغنى
و [ بباى فارسى « 24 » ] نيز به نظر رسيده .

بلبلى

- قسمى از پوست كه نازك كنند و جانب درون را رنگ كنند چون كدوى . و در فرهنگ جنسى از زردآلو « 8 » را نيز گفته‌اند و ديگر بمعنى شراب و پياله هر دو آورده چون بگماز . مثال معنى شراب اين بيت فردوسى آورده :
هامش
( 1 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » هست . ( 2 ) « س » : كارگاهى . . . ؛ « ن » : . . . طبع را نطقش . ( 3 ) كلمهء شيخ در « س » نيست . ( 4 ) « س » : هشت . ( 5 ) « س » : پلند . ( 6 ) « س » : جندين . ( 7 ) اين كلمه از « ن » است . ( 8 ) « س » : زردآلو . ( 21 ) كفترى ، دفتين جولاهگان . ( برهان ) . ( 22 ) افزار ؛ دفتين جولاهگان ( برهان ) . ( 23 ) ركو ، كهنه ، لته . ( 24 ) يعنى : پگنى .