دوستى كنى بارى دوستى او . مثالش انورى گويد :
شعر
روا نيست در عدل جز مدحت تو * چو مدحت همىبايدم كرد بارى
كذا فى نسخة الوفائى . اما بخاطر فقير مىرسد كه بمعنى يكوقتى و نوبتى نيز آيد . چنان كه شيخ نظامى فرمايد :
شعر
چو دور آمد بخسرو گفت بارى * سيه شيرى بد اندر مرغزارى .
بخارى « 1 »
- [ بضم با ] آنچه در يورتهاى زمستانى كنند به جهت آتش افروختن . مثالش اثير الدين اومانى گويد :
شعر
از سردى دى مه متشكى شده زانم * كاسباب بخارى همه را هست و مرا نه
بنكوهى
- گياهى است بغايت چرب كه از آن آش پزند . كذا فى المؤيد و بعضى گفتهاند حبة الخضراء است كه بتركى چتلاقوچ گويند .
بفترى
- [ بفتح با و تاى قرشت و سكون فا ] چوبى پهن باشد كه دندانها دارد كه چون جولاهه پود بيندازد آن را بسوى خود كشد تا جامه سخت شود و آن را كفترى « 21 » و افزار « 22 » نيز گويند . مثالش خسروانى گويد :
بيت
كارگاه نطق را طبعش « 2 » چو نساجى كند * لفظ زيبد تار و معنى پود و كلكش بفترى
بادخانى
- نام چشمهايست در حوالى دامغان و مشهور است كه اگر خرقهء نجس در آن اندازند طوفان باد شود . مثالش شيخ « 3 » آذرى گويد :
شعر
هست « 4 » مشهور از ان مزار و مقام * چشمهء آب باد خانى نام
از زن حايض ار ركوى « 23 » پليد « 5 » * اندران افكند كسى كه رسيد
از حوالى آن بر آيد باد * بر كند باد خاك از بنياد
بارى
- [ بكسر راى مهمله ] حصار باشد كه بارو و باره نيز گويند . و در فرهنگ نام قصبهيى باشد از هند كه چندين « 6 » ده بدان متعلقست و اين بيت فرخى را شاهد آورده :
بيت
آن شاه عدو بند كه بگرفت و بيفكند * گرگى و دژم شيرى اندر ره بارى
بارگى
- يعنى اسب . مثالش فردوسى فرمايد :
نظم « 7 »
چو بر تيز رو بارگى بر نشست * برفت اهرمن را بافسون ببست
و در نسخهء حليمى قسمى از اسپ باشد .
بگنى
- [ بفتح با و سكون كاف فارسى و كسر نون ] نوعى از شراب باشد كه آن را نبيذ خوانند به عربى . مثالش استاد طيان گويد :
نظم « 7 »
مست گشتم ز جرعهء بگنى * شد مزاجم ز بنگ مستغنى
و [ بباى فارسى « 24 » ] نيز به نظر رسيده .
بلبلى
- قسمى از پوست كه نازك كنند و جانب درون را رنگ كنند چون كدوى . و در فرهنگ جنسى از زردآلو « 8 » را نيز گفتهاند و ديگر بمعنى شراب و پياله هر دو آورده چون بگماز .
مثال معنى شراب اين بيت فردوسى آورده :
هامش
( 1 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » هست .
( 2 ) « س » : كارگاهى . . . ؛ « ن » : . . . طبع را نطقش .
( 3 ) كلمهء شيخ در « س » نيست .
( 4 ) « س » : هشت .
( 5 ) « س » : پلند .
( 6 ) « س » : جندين .
( 7 ) اين كلمه از « ن » است .
( 8 ) « س » : زردآلو .
( 21 ) كفترى ، دفتين جولاهگان . ( برهان ) .
( 22 ) افزار ؛ دفتين جولاهگان ( برهان ) .
( 23 ) ركو ، كهنه ، لته .
( 24 ) يعنى : پگنى .