بررسيذ
- يعنى پرسيد . مثالش مولوى معنوى گويد « 1 » :
بيت
چون درو آثار مستى شد پديذ * يك مريد او را از ان دم بررسيذ
و بمعنى سؤال كنيد و بپرسيد نيز باشد . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد :
شعر
قفل هر مشكل كه خواهيدش كليذ * از ضمير روشن او بر رسيذ
بنياذ
- اصل عمارت كه به عربى اساس گويند و بمجاز بر ابتداى كارها نيز اطلاق كنند .
و اصل و فطرت « 2 » آدمى را نيز گويند . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد :
بيت
بنائى را كه بنيادش بر آبست * نبندى دل كه آبادش خرابست
مثال معنى دوم امير خسرو گويد :
شعر
چو بنياد نوبت سكندر نهاد * سه « 3 » از وى شد و پنج سنجر نهاد « 21 »
مثال معنى سوم شيخ سعدى گويد :
شعر
پرتو « 4 » نيكان نگيرد هر كه بنيادش بدست * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبدست
بخسانذ
- [ به خاى معجمه و سين مهمله .
به وزن ترساند ] يعنى گذراند و از تبش چين چين سازد . مثالش هم او فرمايد « 22 » :
شعر
كفر كه كبريت دوزخ اوست بس * بين كه مىبخساند او را آن نفس « 5 »
و بمعنى پژمرده كند نيز باشد .
بشلذ
- [ بشين معجمه : به وزن شكند ] يعنى بچسبد و درآويزد . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
شعر
آتش دوزخ « 6 » بجانت در بشلذ * چون تو به چيزى حرام در بشلى
بخرذ
- [ بكسر باء ] يعنى صاحب عقل :
مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت
دوست دانى نه بنده مر خود را * اين بود پيشه مرد بخرذ را
بنام ايزذ
- يعنى بنام خدا و اين كلمه را در هنگام تعجب گويند . مثالش حكيم سنائى « 7 » « 8 » گويد :
شعر
چونت آراست اى غلام ايزد * چشم بد دور ، وه بنام ايزد
بروفرود
- بمعنى فراز و نشيب باشد و مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
چون بود « 9 » درست كار و بارت * بنديش برو فرود كارت
و امير خسرو نيز گويد :
شعر
دى گرد او برآمد و دل شد برو فرود * نه دل فروشدست كه جانم برآمدست
بد
- [ بفتح ] ضد نيك ور كوى نيم سوخته و فرسوده گشته كه در آن آتش زود گيرد « 10 » و بضم مختصر بود . چنان كه حكيم اسدى گويد :
شعر
شبى بد چو زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ
هامش
( 1 ) « س » كلمه را ندارد .
( 2 ) « س » : اصل فطرت .
( 3 ) « س » : سنه .
( 4 ) « س » : پرتوى .
( 5 ) « ن » « الف » :
هين . ( در مثنوى : بين چه بخسانيد او را اين نفس ) .
( 6 ) اصل : بيشك . ( متن از ديوانست ) .
( 7 ) « الف » : ثنائى .
( 8 ) اين كلمه از « ن » « ب » است .
( 9 ) « س » : بور .
( 10 ) عبارت « ركوى سوخته . . . » تنها در « ن » آمده است .
( 21 ) يعنى بنياد نوبت زدن ( نقاره زدن ) بر در ملوك را اسكندر نهاد و معمول وى سه بار نوبت زدن بود و سنجر تعداد آن را به پنج رسانيد و در دولت وى پنج نوبت مىزدند . و نوبت ، نقاره باشد كه در اوقات شب و روز نوازند .
( 22 ) يعنى : سعدى . اما شعر از مولوى و متن نادرست است .