شعر
هوا چنان ز برودت كه آدمى خواهد * كه همچو بيد بموئينه در شود پنهان
و در فرهنگ نام كتابى نيز باشد ، مشتمل بر احكام دين هندوان و به اين بيت امير خسرو متمسك شده :
بيت
زهى هندو زبانت مانده در بيد * كه در محراب دارى روى اميد
بامزذ
- [ به سكون ميم و فتح زاى معجمه ] نوبتى كه در بامداد نوازند . يعنى كوس و نقاره كه هنگام صبح زنند . مثالش « 1 » خاقانى گويد :
بيت
با مزذ حسن تو زد آسمان * نامزد عشق تو آمد جهان
و هم او فرمايد « 21 » :
بيت
ما و شكر ريز عشق كز در خمار * با مزذ خرمى پيام بر آمد
بروزذ
- [ به وزن و معنى فروزد ] يعنى روشن كند و افروخته سازد . مثالش مولوى معنوى :
بيت
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد تو * گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام « 2 »
برازذ
- يعنى ز بيد . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
مىبرازذ ترا كه سيم برى * ترك شيرين زبان سيمبرى
بيجاذ
- بيجاده بود و آن نوعى از ياقوت باشد كه كاه ربايد ، و در باى مع الهاء شرح آن خواهد آمد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
شمول معدلت او بغايتى برسيد * كه از تعرض كاهست بر حذر بيجاد
و « 3 » استاد لامعى جرجانى نيز گويد :
شعر
جزعست دران لولوى بيجاده دو چشم * جزعى كه شنيدست دران لؤلؤ بيجاذ
بالد
« 4 » - [ بفتح لام ] يعنى نمو كند و بلند شود . مثالش سوزنى گويد :
شعر
هنگام بهارست و نهال اكنون بالذ * زيبد « 5 » كه در آن روضهء فرخنده بيائى
برگبيذ
- پيكا نيست كه آن را بيدبرگ نيز گويند . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
بدى گر خود بدى ديو سپيدى * بپيش برگ بيدش برگ بيدى
بياذ
- [ به وزن زياد ] يعنى ببيدارى .
مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر
كه افراسيابش « 6 » بسر بر نهاد * نبودى جدا زو بخواب و به ياد
و امير معزى نيز « 7 » فرمايد :
شعر
خلد را بيند بخواب آنكو ترا بيند به ياد * بخت را بيند به ياد آنكو ترا بيند بخواب
بيداذ
- ظلم - و نيز نام شهرى از تركستان كه رستم آن را فتح كرد و پادشاه آن كافور نام
هامش
( 1 ) اين كلمه از « ب » است .
( 2 ) « س » « ن » : خام خم . ( متن از « ب » است ) و در ديوان شمس نيز چنين است و آنجا مصراع اول بدينگونه آمده : « جان چو بروزد ز تو شمع فروزد ز تو » .
( 3 ) از اين پس تا پايان مطلب ر « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) اين لغت را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : زيبند .
( 6 ) « س » : افراسيابى .
( 7 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است .
( 21 ) يعنى : خاقانى .