تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
شعر
هوا چنان ز برودت كه آدمى خواهد * كه همچو بيد بموئينه در شود پنهان
و در فرهنگ نام كتابى نيز باشد ، مشتمل بر احكام دين هندوان و به اين بيت امير خسرو متمسك شده : بيت
زهى هندو زبانت مانده در بيد * كه در محراب دارى روى اميد

بامزذ

- [ به سكون ميم و فتح زاى معجمه ] نوبتى كه در بامداد نوازند . يعنى كوس و نقاره كه هنگام صبح زنند . مثالش « 1 » خاقانى گويد : بيت
با مزذ حسن تو زد آسمان * نامزد عشق تو آمد جهان
و هم او فرمايد « 21 » : بيت
ما و شكر ريز عشق كز در خمار * با مزذ خرمى پيام بر آمد

بروزذ

- [ به وزن و معنى فروزد ] يعنى روشن كند و افروخته سازد . مثالش مولوى معنوى : بيت
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد تو * گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام « 2 »

برازذ

- يعنى ز بيد . مثالش خلاق المعانى گويد : بيت
مىبرازذ ترا كه سيم برى * ترك شيرين زبان سيمبرى

بيجاذ

- بيجاده بود و آن نوعى از ياقوت باشد كه كاه ربايد ، و در باى مع الهاء شرح آن خواهد آمد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
شمول معدلت او بغايتى برسيد * كه از تعرض كاهست بر حذر بيجاد
و « 3 » استاد لامعى جرجانى نيز گويد : شعر
جزعست دران لولوى بيجاده دو چشم * جزعى كه شنيدست دران لؤلؤ بيجاذ

بالد

« 4 » - [ بفتح لام ] يعنى نمو كند و بلند شود . مثالش سوزنى گويد : شعر
هنگام بهارست و نهال اكنون بالذ * زيبد « 5 » كه در آن روضهء فرخنده بيائى

برگ‌بيذ

- پيكا نيست كه آن را بيدبرگ نيز گويند . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت
بدى گر خود بدى ديو سپيدى * بپيش برگ بيدش برگ بيدى

بياذ

- [ به وزن زياد ] يعنى ببيدارى . مثالش حكيم فردوسى گويد : شعر
كه افراسيابش « 6 » بسر بر نهاد * نبودى جدا زو بخواب و به ياد
و امير معزى نيز « 7 » فرمايد : شعر
خلد را بيند بخواب آنكو ترا بيند به ياد * بخت را بيند به ياد آنكو ترا بيند بخواب

بيداذ

- ظلم - و نيز نام شهرى از تركستان كه رستم آن را فتح كرد و پادشاه آن كافور نام
هامش
( 1 ) اين كلمه از « ب » است . ( 2 ) « س » « ن » : خام خم . ( متن از « ب » است ) و در ديوان شمس نيز چنين است و آنجا مصراع اول بدين‌گونه آمده : « جان چو بروزد ز تو شمع فروزد ز تو » . ( 3 ) از اين پس تا پايان مطلب ر « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) اين لغت را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « س » : زيبند . ( 6 ) « س » : افراسيابى . ( 7 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 21 ) يعنى : خاقانى .