شعر
من خوب مكافات شما باز گذارم * من حق شما نيز گذارم به بتاوار
بسور
- [ بسين مهمله . به وزن سمور ] .
دعاى بد و نفرين باشد .
بربار
- [ به وزن سردار ] بمعنى حجرهء بالاى حجرهء ديگر باشد و براور نيز گويند . و در تحفه به وزن و معنى فروار باشد يعنى خانهء تابستانى .
بگمار
- [ بكسر باء ] يعنى مستولى كن .
مثالش رشيد « 1 » و طواط فرمايد :
بيت
بازگردان ز حرب لشكر خويش * بر دل از لهو لشكرى بگمار
بوتيمار
- مرغيست كه او را غم خورك نيز گويند . و به عربى مالك الحزين خوانند . گويند بر لب آبها نشيند و از غم آنكه مبادا آب كم شود با وجود نهايت تشنگى آب نخورد . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت
ازين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين * بدام دل چه فروماندهاى چو بوتيمار
« 2 » و استاد لامعى نيز گويد :
شعر
مانده بوتيمار از حسرت با درد و دريغ * درد او آنكه شود روزى بىآب غدير
بادانجير
« 3 » - در كشف اللغات نام درختى است معروف كه بيدانجير نيز گويند و معنى تركيبى آن بادشكن باشد چه انجير بمعنى شكننده و سوراخ كننده باشد ، و گذشت .
بستر
- « 3 » آنچه گسترانند براى خوابيدن و به عربى فراش گويند . مثالش حكيم فرخى گويد :
گويد :
بيت
مست گشت « 4 » و ز بهر خفتن ساخت * خويشتن را كنار من بستر
بيزار
« 3 » - يعنى سرباز زننده و متنفر و جدائى [ كننده ] .
بهار
- معروف « 21 » . و ديگر بتخانه را گويند . مثالش « 5 » شمس فخرى گويد بهر دو معنى :
بيت
رسيد موسم نوروز كز نسيم بهار * شود بساتين آراسته بسان بهار
و در ادات الفضلا نام خانهايست در تركستان و گل زرد . و در شرفنامه نام جزيره ايست و در تحفه گويد كه خانهء منقش پر نگار را گويند . و ديگر بمعنى آتشكده نيز آمده . مؤيد اين معنى شيخ نظامى گويد در اقبالنامه :
بيت
بهار دل افروز در بلخ بود * كز ان سرخ گل را دهان تلخ بود
زده موبدش نعل زرين بر اسب * شده نام آن آذر آذر گشسب
و در زفانگويا بهار بتازى گليست كه آن را به فارسى گاو چشم گويند - و در لسان الشعرا نام خطهايست در هندوستان . مثال اين معنى امير خسرو گويد :
بيت
گرانى سپهش بسكه سوى شرق افتاد * فرود گشت بهار و بلند شد غزنين
و در فرهنگ نام هر گل باشد عموما و گل نارنج خصوصا . مثال اين معنى و بتخانه و آتشكده اين دو بيت استاد مختارى را آورده :
هامش
( 1 ) « س » رسيد .
( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) اين لغت در « ن » و « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) « س » : گشتن .
( 5 ) « س » « الف » : و ؛ « ب » ندارد . كلمهء مثالش از « ن » است .
( 21 ) يعنى فصل اول از فصول چهارگانهء سال ، ربيع .