باد به آنجا رسد .
بازخميذ
- [ به سكون زاء و فتح خاء و كسر ميم ] يعنى كسى بطعنه شخصى را باز نمود و بطعنه حكايت او كرد .
بخفذ
- [ به خاء و فاء . به وزن بكشد ] يعنى عطسه كند و خفيدن عطسه كردن باشد .
مثالش منجيك فرمايد :
بيت
چون بخفذ صبح سعادت اثر * غاليه ساگردد باد سحر
كذا فى الادات . و [ به وزن بخورد ] بمعنى سرفه كند باشد .
بنلاذ
- به وزن و معنى بنياد باشد . مثالش استاد فرالاوى فرمايد :
شعر
لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاذ است
كذا فى التحفه و در زفانگويا بمعنى پشتيبان آورده و اين بيت استاد رودكى را « 1 » مؤيد قول خود آورده :
بيت
بنلاذ تو شد تربيت خواجه و ليك * بنلاذ تو سست همچو بنياد تو باد
و بنداذ نيز به اين معنى است .
بخجد
- [ به خاء و جيم به وزن بخشد ] ريم آهن را گويند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
گر آهنگران شكر جود تو گويند * بكوره درون « 2 » زر شود جمله بخجد
بسيجذ
- [ به جيم فارسى . به وزن شكيبد ] يعنى ساز كار مىكند . مثالش استاد دقيقى گويد :
بيت
كنون رزم گردان بسيجذ همى * سر از راى و تدبير پيچذ همى
بيوسذ
- [ بباى حطى و سين مهمله . به وزن فروشد ] يعنى طمع كند و اميد دارد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
شعر
نكند ميل بيهنر بهنر * كه بيوسد ز زهر ، طعم شكر
بخسيذ
- [ بخاى معجمه و سين مهمله به وزن برچيد ] يعنى گداخت و پژمرد و فراهم آمد و از تبش آتش چين چين شد .
بيذ
- چند معنى دارد : اول درخت معروف دوم بمعنى باشيد بود . چنان كه حكيم فردوسى فرمايد :
بيت
ميان بسته داريد و بيدار بيد * همه در پناه جهاندار بيد
سوم نام ديويست مازندرانى . مثالش هم او « 21 » گويد :
بيت
بدريد پهلوى ديو سپيد * جگرگاه اولاد و غندى و بيد
چهارم مترادف باد باشد گويند بادوبيد يعنى بيهوده و ناسودمند . هم او گويد « 21 » :
بيت
كه بهرام دادش بايران نويد * سخن گفتن او شود باد و بيد
پنجم كرمكى باشد كه در پشمينه افتد و آن را بيو نيز گويند . مثالش « 3 » مظفر هروى گويد :
هامش
( 1 ) « را » در نسخهء « س » نيست .
( 2 ) « س » : درو .
( 3 ) « س » : ميانش .
( 21 ) يعنى : فردوسى .