تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
باد به آنجا رسد .

بازخميذ

- [ به سكون زاء و فتح خاء و كسر ميم ] يعنى كسى بطعنه شخصى را باز نمود و بطعنه حكايت او كرد .

بخفذ

- [ به خاء و فاء . به وزن بكشد ] يعنى عطسه كند و خفيدن عطسه كردن باشد . مثالش منجيك فرمايد : بيت
چون بخفذ صبح سعادت اثر * غاليه ساگردد باد سحر
كذا فى الادات . و [ به وزن بخورد ] بمعنى سرفه كند باشد .

بنلاذ

- به وزن و معنى بنياد باشد . مثالش استاد فرالاوى فرمايد : شعر
لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاذ است
كذا فى التحفه و در زفانگويا بمعنى پشتيبان آورده و اين بيت استاد رودكى را « 1 » مؤيد قول خود آورده : بيت
بنلاذ تو شد تربيت خواجه و ليك * بنلاذ تو سست همچو بنياد تو باد
و بنداذ نيز به اين معنى است .

بخجد

- [ به خاء و جيم به وزن بخشد ] ريم آهن را گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
گر آهنگران شكر جود تو گويند * بكوره درون « 2 » زر شود جمله بخجد

بسيجذ

- [ به جيم فارسى . به وزن شكيبد ] يعنى ساز كار مىكند . مثالش استاد دقيقى گويد : بيت
كنون رزم گردان بسيجذ همى * سر از راى و تدبير پيچذ همى

بيوسذ

- [ بباى حطى و سين مهمله . به وزن فروشد ] يعنى طمع كند و اميد دارد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر
نكند ميل بيهنر بهنر * كه بيوسد ز زهر ، طعم شكر

بخسيذ

- [ بخاى معجمه و سين مهمله به وزن برچيد ] يعنى گداخت و پژمرد و فراهم آمد و از تبش آتش چين چين شد .

بيذ

- چند معنى دارد : اول درخت معروف دوم بمعنى باشيد بود . چنان كه حكيم فردوسى فرمايد : بيت
ميان بسته داريد و بيدار بيد * همه در پناه جهاندار بيد
سوم نام ديويست مازندرانى . مثالش هم او « 21 » گويد : بيت
بدريد پهلوى ديو سپيد * جگرگاه اولاد و غندى و بيد
چهارم مترادف باد باشد گويند بادوبيد يعنى بيهوده و ناسودمند . هم او گويد « 21 » : بيت
كه بهرام دادش بايران نويد * سخن گفتن او شود باد و بيد
پنجم كرمكى باشد كه در پشمينه افتد و آن را بيو نيز گويند . مثالش « 3 » مظفر هروى گويد :
هامش
( 1 ) « را » در نسخهء « س » نيست . ( 2 ) « س » : درو . ( 3 ) « س » : ميانش . ( 21 ) يعنى : فردوسى .