و نيز نام گياهى است كه در زير چمخاخ نهند تا آتش زود در آن گيرد و آن را پود و پوك و خف نيز گويند « 1 » .
باروذ
« 2 » - [ به وزن داوود ] نمك چينست « 21 » .
مع الراء « 3 »
بالار
- [ به وزن ناچار ] فرسب يعنى چوبى كه به آن بام خانه را پوشند و آن را فلوره نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
زمين و خانه و باغ « 4 » از زبر جدست و عقيق * عجب مدار كه هست از ز مردش بالار
بادغر
- [ بدال مهمله و غين معجمه . به وزن كاشغر ] بادگير باشد . مثالش « 5 » شاعر گويد :
شعر
از آتش « 6 » حرص و حسد اى خاكسار آبكش * بر باد دادى خويش را پيوسته همچون بادغر
و آن را بادغد نيز گويند و گذشت .
برخور
- [ به وزن فغفور ] بهره بر باشد يعنى شريك و انباز . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
ز ملك و عيش و جوانى و مملكت برخور * كه از شهان جهان نيستت كسى برخور
و استاد فرخى نيز گويد :
بيت
ز بس عطا كه دهد هر كه زو عطا گيرد * گمان برى كه مر او را شريك و برخورست
و امير معزى نيز فرمايد :
شعر
مثل تو نديد « 7 » و هم نبيند * از آدم تا دميدن صور
برخور ز طرب كه در بهاران « 8 » * با تو بطرب شديم برخور
و در نسخهء حسين وفائى و شمس فخرى و لسان - الشعراء چنين آمده . اما در شرفنامه [ به وزن انبر ] آمده . و [ به وزن انبر ] بمعنى برخورنده و امر ببر خوردن « 9 » نيز آمده . مثال اين معنى از بيت شمس فخرى و امير معزى ظاهرست .
بشتر
- [ بشين معجمه و تاى قرشت به وزن جعفر ] نام حضرت ميكائيل است . مثالش شاعر گويد :
بيت
گر چه بشتر را عطا باران بود * مر ترا در و گهر باشد عطا
كذا فى التحفه . اما ابو حفص سغدى بشتر را بمعنى ابر آورده و همين بيت مرقوم را باستشهاد آورده .
بافكار
- [ بفاء و كاف تازى . به وزن راز دار ] جولاه باشد . مثالش حكيم « 10 » لبيبى فرمايد :
شعر
بافكارى بود در شهر هرى * داشت زيبا روى و رعنا دخترى
بناور
- [ بضم باء و فتح واو « 11 » و بعد از باء نون ] دمل بزرگ « 12 » باشد كه بر بدن بر آيد و آن را به عربى حبن گويند بكسر حاى مهمله و سكون باى موحده و آخرش نون .
بادبر
- [ به سكون دال مهمله و فتح باى « 13 » تازى ] كسى را گويند كه فخر كند و منصب خود بر مردم عرض كند و او را به عربى فياش گويند [ بفاء و ياى حطى . به وزن عياش ] .
بشار
- [ بشين معجمه . به وزن بهار ] بمعنى سيم كوفت باشد . و در نسخهء وفائى بمعنى لمس نيز آمده . مثالش حكيم فرخى فرمايد :
هامش
( 1 ) عبارت « و نيز گياهى است . . . » تنها در « ن » آمده است .
( 2 ) اين لغت از « ن » است .
( 3 ) « الف » :
الزاء .
( 4 ) « الف » « س » : زمين و خانه ؛ « ب » : زمين و خانه و باغ .
( 5 ) « الف » « س » : مثال .
( 6 ) « الف » : ز اتش .
( 7 ) « س » « الف » : نديده .
( 8 ) « س » : بهارا .
( 9 ) « س » : و امر بر خوردن .
( 10 ) كلمهء مثالش در « الف » و « س » نيست و كلمه حكيم در « ب » ( متن از « ن » است )
( 11 ) واو در « س » نيست .
( 12 ) « س » : برزك .
( 13 ) « الف » : ياى .
( 21 ) باروت ، داروى تفنگ . ( برهان ) .