از مصراع دوم معنى اول باندك تكلفى مىتوان فهميد . مثال معنى سوم حافظ شيراز گويد :
بيت
از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب * رجعتى مىخواستم ليكن طلاق افتاده بود
آسغده
- [ بسين و دال مهملتين و غين معجمه . به وزن نابرده ] هيزم نيم سوخته باشد .
مثالش « 1 » استاد معروفى گويد :
بيت
ايستاده ميان گرمابه * همچو آسغده در ميان تنور
استنبه
- [ بسين مهمله و تاى قرشت به وزن دلكنده ] يعنى بغيض و « 21 » قوى و زشت . مثالش حكيم سنائى گويد :
شعر
صحبت عام آتش و پنبه است * زشت روى و تباه و استنبه است
و بمعنى مرد دلير و قوى بازو و ديو نيز به نظر رسيده .
افرنجه
- [ بفتح همزه و راء و جيم و سكون فاء و نون ] نام شهريست كه مادر عذرا از آنجا بود و بنا كردهء نوشيروانست . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
شعر
با فرنجه افراطن نامدار * يكى پادشاهى بدى كامكار
و در دستور نام ولايتى است از زنگبار و در زفان گويا نام زمينى باشد از بلاد عرب .
آرغده
- [ بوزك ناكرده ] حريص باشد .
مثالش استاد منوچهرى گويد :
شعر
آرغده بر ثناى تو جان منست از آنك « 2 » * پروردهء مكارم اخلاق تو منم
الفقده
- [ بفتح همزه و فاء و دال و سكون قاف ] بمعنى اندوخته باشد . مثالش شمس فخرى « 3 » گويد :
بيت
ابو اسحاق شاهى كز جنابش * سلاطين سلطنت الفقده باشند
و الفخته نيز گويند ، و گذشت .
انكژه
- [ بفتح همزه و زاى « 4 » فارسى ] همان انكژد كه مرقوم شد « 5 » . مثالش انورى فرمايد :
شعر
يكدم ارخالى شود حلقش كه زهرش باد و مار * راست چون ديوى بود كش انكژه در كون كنند
آشناه
- يعنى شنا كردن . مثالش شهنامه :
شعر
بزرگان بدانش بيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه
انجيره
- [ بفتح همزه و راء مهمله و سكون نون و ياء و كسر جيم ] حلقهء دبر باشد . شمس فخرى گويد كنايه بخصم ممدوح :
شعر
ولى تا بنگرد از انتقامت * مدامش خرزه در انجيره باشد
و حكيم سنائى نيز فرمايد :
شعر
هر كه شد كون پرست برخيره * گوز يابد ثواب از انجيره
و در فرهنگ بمعنى انجير نيز آورده و اين بيت شرف شفروه را شاهد آورده :
شعر
در لبت صد هزار دل گم شد * همچو گاورسها در انجيره
هامش
( 1 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست ، از « ب » و « ن » است .
( 2 ) اصل : آنكه . ( متن از ديوان است ) ،
( 3 ) « الف » « س » « ن » : شمس الدين . . .
( 4 ) « الف » « س » : ژاى .
( 5 ) « الف » « س » : انكژد مرقوم شده .
( 21 ) بغيض : دشمن روى . ( منتهى الارب ) .