تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
از مصراع دوم معنى اول باندك تكلفى مىتوان فهميد . مثال معنى سوم حافظ شيراز گويد : بيت
از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب * رجعتى مىخواستم ليكن طلاق افتاده بود

آسغده

- [ بسين و دال مهملتين و غين معجمه . به وزن نابرده ] هيزم نيم سوخته باشد . مثالش « 1 » استاد معروفى گويد : بيت
ايستاده ميان گرمابه * همچو آسغده در ميان تنور

استنبه

- [ بسين مهمله و تاى قرشت به وزن دلكنده ] يعنى بغيض و « 21 » قوى و زشت . مثالش حكيم سنائى گويد : شعر
صحبت عام آتش و پنبه است * زشت روى و تباه و استنبه است
و بمعنى مرد دلير و قوى بازو و ديو نيز به نظر رسيده .

افرنجه

- [ بفتح همزه و راء و جيم و سكون فاء و نون ] نام شهريست كه مادر عذرا از آنجا بود و بنا كردهء نوشيروانست . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر
با فرنجه افراطن نامدار * يكى پادشاهى بدى كامكار
و در دستور نام ولايتى است از زنگبار و در زفان گويا نام زمينى باشد از بلاد عرب .

آرغده

- [ بوزك ناكرده ] حريص باشد . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر
آرغده بر ثناى تو جان منست از آنك « 2 » * پروردهء مكارم اخلاق تو منم

الفقده

- [ بفتح همزه و فاء و دال و سكون قاف ] بمعنى اندوخته باشد . مثالش شمس فخرى « 3 » گويد : بيت
ابو اسحاق شاهى كز جنابش * سلاطين سلطنت الفقده باشند
و الفخته نيز گويند ، و گذشت .

انكژه

- [ بفتح همزه و زاى « 4 » فارسى ] همان انكژد كه مرقوم شد « 5 » . مثالش انورى فرمايد : شعر
يكدم ارخالى شود حلقش كه زهرش باد و مار * راست چون ديوى بود كش انكژه در كون كنند

آشناه

- يعنى شنا كردن . مثالش شهنامه : شعر
بزرگان بدانش بيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه

انجيره

- [ بفتح همزه و راء مهمله و سكون نون و ياء و كسر جيم ] حلقهء دبر باشد . شمس فخرى گويد كنايه بخصم ممدوح : شعر
ولى تا بنگرد از انتقامت * مدامش خرزه در انجيره باشد
و حكيم سنائى نيز فرمايد : شعر
هر كه شد كون پرست برخيره * گوز يابد ثواب از انجيره
و در فرهنگ بمعنى انجير نيز آورده و اين بيت شرف شفروه را شاهد آورده : شعر
در لبت صد هزار دل گم شد * همچو گاورسها در انجيره
هامش
( 1 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست ، از « ب » و « ن » است . ( 2 ) اصل : آنكه . ( متن از ديوان است ) ، ( 3 ) « الف » « س » « ن » : شمس الدين . . . ( 4 ) « الف » « س » : ژاى . ( 5 ) « الف » « س » : انكژد مرقوم شده . ( 21 ) بغيض : دشمن روى . ( منتهى الارب ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 96 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )