و در رسالهء حسين وفائى ارغده و ارغيده [ به وزن لرزيده ] بمعنى خشمآلود باشد . و در ادات الفضلا ارغده به وزن سر زده نيز به اين معنى آمده و ارغنده به وزن گردنده را بمعنى مستى كه طالب شراب باشد نيز آورده .
اندمه
- [ بنون و دال مهمله و ميم . به وزن دبدبه ] ياد آوردن غم گذشته باشد . مثالش استاد رودكى گويد :
شعر
بهترين ياران و نزديكان همه * نزدشان دارم سر يك « 1 » اندمه
انيشه
- [ بنون و ياى حطى و شين معجمه .
به وزن هميشه ] جاسوس باشد . مثالش شهيد گويد :
شعر
در كوى تو انيشه همى گردم اى نگار * دزديده تا مگرت ببينم به بام و در
و در شرفنامه آبسته آمده [ بباى موحده و سين مهمله : به وزن فرشته ] و گفته كه آن را ابسته [ به وزن وابسته ] و آيشه [ به وزن عايشه ] نيز گويند و در فرهنگ آيشتنه و آيشته و آيشه هر سه [ بمد و كسر ياء حطى ] بمعنى جاسوس و چاپلوس آمده .
انبله
- [ بباى تازى . به وزن مرحله ] تمر هندى باشد . مثالش مسعود سعد فرمايد :
بيت
همچو مازو زفتشان لفج و سيه « 2 » چون بيرزد « 3 » * چون هليله « 4 » زردشان روى و ترش چون انبله
« 5 » و ظهير فاريابى نيز گويد :
شعر
گر عدو لافى زند با او و همجنسى كند * عاقلان دانند مور از مار و شهد از انبله
افشه
« 6 » - [ بفاء و شين معجمه . به وزن رعشه ] همان افشك مرقوم يعنى شبنم و اوشه نيز گويند كه بجاى فاء واو باشد ، كذا فى الفرهنگ .
البه
- [ بضم همزه ] طعامى است تركان را و بفتح همزه نيز به نظر رسيده . مثالش بسحق گويد « 7 » :
شعر
سوز درون سيخ كباب جگر بريز * مستان البه ريز بساغر نوشتهاند
و هم او فرمايد :
دوش تركانه مرا البه دلارام افتاد * معدهء سوختهام در طمع خام افتاد « 8 »
انگاره
- [ بنون و كاف فارسى . به وزن همواره ] جريدهء حساب و نامهء اعمال باشد . مثالش استاد لبيبى فرمايد :
شعر
زان پيش كه پيش آيدت آن روز پر از هول * بنشين و تن اندر ده و انگاره به پيش آر
و در شرفنامه بمعنى انگارش باشد يعنى افسانه و سر گذشته . و كسى كه از گذشته چيزها بر « 9 » گويد گويند انگاره مىكند . و شمس فخرى نيز به اين معنى گفته :
شعر
هر كجا مجمعى بود ز شهان * همه از وى كنند انگاره
آغاره
- [ براء مهمله به وزن ناداده ] آن دوالى باشد كه كفشگران ميان چرم و روى كفش گذارند تا مانع دخول آب و خاك شود .
آميژه
- « 10 » [ بميم و زاى فارسى . به وزن پاكيزه ] بمعنى دو مويه باشد كه به عربى كهل « 21 » گويند . مثالش شمس فخرى « 11 » گويد :
هامش
( 1 ) « س » : ايشه . ( ديوان ، هميشه ) .
( 2 ) اصل : خون . ( متن از ديوان مسعود سعد است ) .
( 3 ) « ب » : پژره ؛ « الف » : پرژه ؛ « س » : پرژه . در ديوان مسعود سعد چاپ ياسمى : همچون تذرو . ( متن از خود مجمع الفرس است ذيل لغت بيرزد ) .
( 4 ) « س » : بليله .
( 5 ) از اينجا تا پايان مطلب در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) اين لغت در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) « ب » « الف » : فرمايد .
( 8 ) « س » : افتاده .
( 9 ) « ن » « الف » : پر .
( 10 ) « س » : آميزه ؛ « ن » : آهيژه .
( 11 ) « س » : شمس الدين .
( 21 ) كهل ، مرد سياه سپيد موى ذى وقار يا مرد ميانه سال يا آنكه از سى و سى چهار در گذشته باشد .
تا پنجاه و يك رسيده باشد . گويند كه مرد تا شانزده سال « حدث » است و از شانزده تا سى و دو « شب » و از سى و دو تا پنجاه « كهل » و سپس آن « شيخ » ( منتهى الارب ) .