و مولوى معنوى نيز مؤيد اين معنى گويد « 1 » :
شعر
چه با برگم از آن خرما كه مريم چشم روشن شد * از ان خرما شدم پر دل ندارم برگ انجيره
اوبه
- [ بضم همزه و كسر باء « 2 » ] فريهايست از قراى هرات « 3 » .
استه
- [ بفتح همزه و تاء ] استخوان خرما و امثال آن باشد و آن را خسته نيز گويند و به عربى سكه خوانند بكسر سين مهمله و فتح كاف مشدد مثالش ابو المثل گويد « 4 » :
شعر
كسى بىعيب نبود در زمانه * رطب را استه باشد در ميانه
« 5 » و بضم همزه و تاء و اظهار هاء مخفف استوه كه مىآيد ، يعنى وامانده و بتنگ آمده .
آگنده
- [ بكاف فارسى . به وزن تابنده ] پر ساخته و انباشته باشد . مثالش حكيم سوزنى فرمايد :
بيت
سايل و زاير ز كف راد تو در روز بزم * بدرهها گيرند آگنده بزر جعفرى
و آگنيده [ باضافهء ياء ] نيز آمده . مثالش شاكر بخارى گويد « 6 » :
شعر
منم در كشور عشقت خنيده « 21 » * دلى از مهر رويت آگنيده
آهنبايه
- [ بمد الف و فتح هاء و باء موحده و سكون نون با ياى حطى ] خميازه باشد و آن را آسا و دهان دره نيز گويند .
ايغده
- [ بكسر همزه و فتح غين و دال مهمله ] بيهودهگوى و سبكسار باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
تا نباشد ايغده مانند خاموش و صبور « 7 » * تاهده نبود بنزد هيچكس چون بيهده
باد در حكمش هده هر بيهده كارد سپهر * دشمنش خوار و خجل دائم بسان ايغده
آوره
- [ بمد الف و سكون واو و فتح مهمله ] « 8 » گذر آب باشد .
آرغده و آلغده
- [ اول « 22 » براء مهمله و دوم « 23 » بلام ، هر دو بغين معجمه و دال مهمله به وزن نابرده ] و ارغنده [ به وزن بركنده ] هر سه بمعنى خشم باشد . كذا فى التحفه . و در نسخهء ديگر بمعنى جنگآور و خشمناك آورده و اين اصحست « 9 » . كذا فى الفرهنگ اما ارغنده را بضم غين آورده * « 24 » مثال اول را فردوسى گويد :
شعر
سوى رزم آمد چو آرغد شير * كمندى ببازو سمندى به زير
مثال سوم را هم او گويد « 25 » :
بيت
سراپردهء سبز ديدم بزرگ * سپاهى بكردار ارغنده « 10 » گرگ
هامش
( 1 ) در « ن » اين عبارت و بيت بعد نيست و بجاى آن افزوده : و نام چشمهاى نيز باشد كه بر چهار فرسنگى يزد بر راه خراسان واقعست .
( 2 ) « غ » : بباى موحده به وزن پويه .
( 3 ) « غ » اينجا افزوده است : انژه بفتح همزه و زاى فارسى و سكون نون عدس باشد كه او را نشك نيز گويند . ( اما صحيح كلمه « دانژه » است و در جاى خود خواهد آمد . )
( 4 ) « ب » : مثالش ابو المثل ؛ « الف » « س » : ابو المثل : ( متن از « ن » است ) .
( 5 ) از اين پس در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) « ب » « الف » : نيز گويد ؛ « ن » : فرمايد . ( متن از « ب » است ) .
( 7 ) « س » : خاموش صبور .
( 8 ) « غ » اوره ، به وزن غوره .
( 9 ) جملهء تا علامت ستاره * در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 10 ) « ب » « س » : آغنده .
( 21 ) خنيده ، شهرت يافته . مشهور و معروف ( برهان ) .
( 22 ) يعنى لغت اول كه آرغده باشد .
( 23 ) يعنى لغت دوم كه آلغده باشد .
( 24 ) يعنى صاحب فرهنگ جهانگيرى .
( 25 ) يعنى : فردوسى .