انگامه
- « 1 » [ بكاف فارسى به وزن افسانه ] بمعنى انگام مرقوم باشد ، يعنى وقت و زمان .
مثالش خواجوى كرمانى گويد :
بيت
چو شد صبح اقبال او آشكار * شد انگامهء عشرت روزگار
آرسته
- دو معنى دارد : اول بمعنى توانسته دوم « 2 » مخفف آراسته باشد . مثال معنى اول سراج الدين « 3 » راجى گويد :
شعر
كى آراسته ازينسان حرب كردن * مگر آن كش بود از حفظ جوشن
مثال معنى دوم فرخى گويد :
شعر
ايا ببزمگه آرستهتر ز صد حاتم * و يا بمعركه مردانهتر ز صد سهراب
اهنامه
- [ به وزن شهنامه ] بمعنى خود راى و اوش و بوش « 21 » باشد . و بمعنى رسوائى نيز آمده در فرهنگ . مثال اين معنى بابا طاهر عريان فرمايد :
شعر
شاخ ( ؟ ) « 4 » اهنامه بى « 5 » ما بر نگيرد * زهر باران صدف گوهر نگيرد
اوباشته
- [ بفتح همزه يعنى فرو برده ] . و بمعنى افكنده و پر كرده نيز آمده . مثال معنى اول اسدى گويد :
بيت
ز بس گونه گون گوهر اوباشته * سراسر شكم هستش انباشته
انگشتوانه
- آلتى كه خياطان انگشت در آن كنند . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
فتاده خود چو انگشتوانهء خياط * شكسته تارك و به روى ز نيزه مانده نشان
اميله
- [ بعد از همزه ميم . به وزن قبيله ] آمله « 22 » باشد .
اندخسواره
- [ بفتح همزه و دال و راى مهملتين و سكون نون و خاء و سين مهمله ] پناه و حصار باشد . مثالش استاد لبيبى فرمايد :
شعر
ز خشم اين كهن گرگ ژكاره * ندارم جز درت اندخسواره
آردهاله
- « 6 » [ بمد الف و سكون راء و دال مهملتين و فتح لام ] طعامى « 7 » مانند كاچى كه به عربى سخينة گويند [ بفتح سين مهمله و نون و كسر خاى معجمه ] .
آرد دوله
- [ بضم دال دوم ] همان آردهالهء مرقوم باشد . آرد توله نيز گويند ، كه بجاى دال دوم تاء باشد . مثالش بسحاق اطمعه « 8 » گويد :
بيت
آن آرد توله خور كه به من لوتخوار « 23 » گفت * چون ماستبابپخت ز من عذرها بخواست
افتاده
- « 9 » [ بضم همزه ] ضد برخاسته . و ديگر متواضع . و بمعنى واقع شده و روى نموده نيز آمده . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد :
بيت
ز سعدى شنو كاين سخن راستست * نه هر بار افتاده برخاسته است
مثال معنى دوم هم او فرمايد :
بيت
سعدى افتادهايست آزاده * كس نيايد بجنگ افتاده
هامش
( 1 ) « غ » : انگامه ، هنگامه باشد .
( 2 ) بجز « ب » : دوم .
( 3 ) « س » « الف » : سراج . ( متن از « ب » است ) .
( 4 ) در ديوان فرخى : آزاده .
( 5 ) « س » « ب » : پى .
( 6 ) « س » « الف » « ن » : اردهاله .
( 7 ) « س » : طعام .
( 8 ) « س » :
طعمه .
( 9 ) اين لغت در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) اوش و بوش : خودنمائى و تبختر و كر و فر و خودآرائى ( برهان ) .
( 22 ) آمله ، دوائى كثير النفع معرب آن آملج است . ( برهان ) .
( 23 ) لوت اقسام طعامهاى لذيذ و طعام در نان تنك پيچيده و تكه و لقمهء بزرگ را نيز گويند . ( برهان ) . لوت خوار ، آنكه لوت خورد .